|
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
|
روزهای بهار کوتاه اینجا چنان وسوسه انگیزاند که بارها و بارها رفتن و دویدن و پریدن در دشتهای اطراف شهر نه تنها مرا سیر نمیکند که اشتیاقم برای بودن در طبیعت را صد چندان میکند. نیازی به رفتن راههای طولانی نیست حتی همین دریاچه کوچک نزدیک دانشگاه هم گوشههای دنجی دارد که میتوان یک غروب خاطره انگیز را آنجا سپری کرد؛ چیزی که لازم داری حس و حال است و اگر باشد همراهی موافق.
پ.ن.
- اگر نبود حتما در طبیعت یکی را خواهی یافت.
- آخرین تکههای بلال به جوجه اردکهای بازیگوش رسید.
- البته که بود!
حجم زیادی کار رو باید در مدت کوتاهی انجام بدم. طبق معمول با گله و شکایت کار پیش نمیره و باید کار کنم. البته اگر وقت بذارم و دل به کار بدم! خیلی سریع تمام میشه (خودشیفتگی مفرط!) ولی خوب هوای بهاری و آفتاب گرم و بوی سبزه و چهچه پرندههای آوازخوان نمیذاره که؛ تازه به اینها دل هوایی من رو هم اضافه کنید...
-
بعضی وقتها میمونی که واقعا کسی رو دوست داری یا داری خودت رو میزنی به دوست داشتن!
- و خداوند هیچ کس را بدون لپتاپ نگذارد.
مشکلات سخت افزاری کم بود، این ویروس خدا نشناس هم اضافه شد.
تازه بعد از پنج سال رم اضافه کرده بودم که به خیال خودم با لایتروم راحتتر کار کنم. حیف اون چهل و سه دلار!
- چند ماهی میشه که عکاسی نکردهام. الان هم که وقتش رو ندارم. شبها با حسرت میرم سایتهای عکاسی، عکسهای ملت رو نگاه میکنم. منتظرم دانشگاه یه جایزهای، چیزی بده بهم که برم باهاش لنز خوب(!) بخرم!
روزهایی داشتم پر از احساسهای متفاوت و گاهی متضاد. مدتی است که گیر کردهام بین خودم و خودم. خودٍ خودخواهم و خودٍ ترسویم، خودٍ نگرانم و خودٍ امیدوارم، خودٍ عاشقم و خودٍ مصلحت اندیشم، خودٍ واقعیام و باز هم خودٍ واقعیام...
پ.ن.
- خاطرات پنج ماه گذشته را اندک اندک مرور میکنم
- دروغ ۱۳ به در (اول آوریل) شما چی بود؟
چند شب پیش رفته بودیم کنسرت دریا دادور. از بعضی از کارهاش خیلی خوشم اومد و یکی دوتاش اصلا چنگی به دل نمیزد. مخصوصا آهنگهایی که وسطش از فارسی به فرانسوی یا انگلیسی میپرید؛ مثل آهنگ سلطان قلبها.
شوخی های بامزهای وسط کنسرت داشت که توی کنسرتهای ایرانیها خیلی رایج نیست.
لباس اولش بامزه بود؛ هر چند که کفشهاش ست نبودن با لباس. ولی لباس دوم خوب نبود؛ به فیزیک بدنی ایشون نمیخورد؛ یه کمی تپل نشون میداد و البته با همون کفشهای قبلی پوشیده بود!
از حرکت اول کنسرتش که اومد از کنار من شروع به خوندن کرد خوشم اومد! (معلوم شد دم در بودم؟)
نقش گیتار برقی در این کنسرت واقعا قابل تقدیر بود: حفظ توازن استاتیک صحنه!
اونجا که آهنگ ساری گلین رو زد و یه چیز دیگه خوند خیلی خورد تو ذوقم!
فکرش رو بکن بری از خواننده محبوبت امضا بگیری، بپرسه برای کیه، بگی برای خودم! اونم روی قاب سیدی بنویسه "برای تو"!
فکرش رو بکن بری روی صندلیهایی که برای تو هستش پیدا کنی، ببینی که جای دوتاشون به جای صندلی راهپله هستش! و البته تا مسئول مربوطه رو صدا کنی همه رو ببره توی تنها ردیفی که توی سالن خالی هست (و بهتر از جای اصلی خودته) بنشونه.
پ.ن.
خانم خوبیه، دوستش دارم و از صداش هم خوشم میاد. ولی کلا به نظرم اونجاها که اکستری (اپرایی) میخونه بهتره.
منتظر است بشنود آنچه را که از شنیدن آن میترسد
و من شک دارم در گفتن آنچه از گفتن آن میترسم
نگاهش که میکنم...
دوست!
آنچه یافت مینشود آنم آرزوست...
باورم نمیشود که این حرفها را گفته باشد...
ترس از اینکه بین من و او، مبادا من را ترجیح بدهد...
دور کردن من از او به هر قیمتی، هر چند که میدانستم نمیتوان به "بچه" عقلها اعتماد کرد...
پ.ن.
برند!
دخترک خیال میکرد زمان منتظر او ایستاده و عزیزترین کسانش همچنان در همان سن و سالیاند که او آنها را ترک کرده بود. کلمه "شصت سالگی" مثل پتکی بود که بر سرش آمد و گریه امانش نداد. "یعنی حداکثر 25 سال دیگه زنده هستند" و اینبار بغض در گلوی من سنگینی میکرد...
نه سال میگذرد از آن روزهای سخت و سرد و طاقت فرسا؛ نه سالی که هرچند نبودهام اما با تمام وجود حس کردهام عزیزترین کسانم ...
اولین گریه شبانهام به یاد او بود و همچنان با یاد اوست که گاهی نیمهشبی اشکی از چشمانم روان میشود. امشب اما دیدن فیلم کوتاهی مرا چنان با خود برد که هرچه کردم نتوانستم هایهای گریهام را در سینه پنهان کنم و در سینهام حتی برای نفسهای بریده بریدهام هم جایی نبود...
پ.ن.
یادم افتاد که دیشب باز Green Mile رو دیدم. اون صحنه که فیلم قدیمی رقص رو توی خانهسالمندان میذارن و پاول میزنه زیر گریه...
اگر چند بمانیم و بگوییم "همانیم"
- شفیعی کدکنی
پ.ن.
همانیم؟