تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
دومی هم شبیه اولی بود، یه کمی بزرگتر بودم ولی باز هم یه ساعت نشده خوب شدم. یادم نیست چرا مسموم شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

عارضم به حضور شما که هیچ وقت فکر نمی‌کردم که به خاطر یه لیوان شیر کارم به اینجا برسه. یعنی قبلا شنیده بودم که بعضی‌ها به خاطر یه لیوان شیر می‌رن گاو می‌ستونن ولی فکر نمی‌کردم که من حتی راضی بشم گاوم رو هم بفروشم که از شر این یه لیوان شیر خلاص شم. از اونجایی که در عمر گرانقدرم چهار بار مسموم شدم، همین لیوان شیر موضوع چهار تا پست رو فراهم کرده که یواش یواش می‌نویسم اینجا؛ این اولیش:

بچه بودم، خوشحال بودم، از دستم آسایش نداشتن. شکمو هم بودم و با تقریب خوبی نصف انرژی مامان هر روز صرف این می‌شد که هله هوله‌ها و خوراکی‌ها رو از دسترس من دور نگه داره و حدود پنج درصد انرژی من هم صرف پیدا کردن اونا می‌شد و خوردنشون. روز بعد از عروسی خواهرم بود، بیشتر خوشحال بودم و‌ به خاطر همین از شیرینی‌هایی که از عروسی مونده بود اینقدر خوردم که کارم کشید به بیمارستان. چشمتون روز بد نبینه، یادمه که روزگارم سیاه شد تا رسیدم به اورژانس. تا پامو گذاشتم توی بخش و خانم دکتر بنده رو از سه متری دید و از دهن داداشم شنید که زیادی شیرینی خورده و گلاب به روتون حدود پنجاه و یک درصدش رو از همون راهی که خورده پس داده، چسبوندم به تخت و فشارم رو گرفت و یه سرم وصل کرد به بازوی توانمند من. بعد از یه ربع که حالم سر جاش اومد، دیدم که این قطره‌های سرم خیلی آرام آرام دارن میان و حوصله‌ام داره سر می‌ره. اون پیچ سرم رو یه کمی چرخوندم تا سرعت قطره‌ها بیشتر بشه و خلاصه فکر کنم سرم حدود چهل دقیقه‌ای تموم شد و من توی چهل و پنج دقیقه آماده بودم که باز برم شیرینی بخورم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

یه کل‌کل درست و حسابی راه افتاده بود. من می‌گفتم نمی‌شه و نمی‌تونم بخرم. اون می‌گفت به من ربطی نداره، بیشتر از این دیگه راه نداره. تا همین جاش هم خیلی مردونگی کردم. هر کی دیگه بود همون پارسال دستت رو می‌ذاشت تو پوست گردو تا بدونی دنیا دست کیه. این همه مدت باهات ساختم، سوختم و ساختم، یعنی الان هم نمی‌خوای دست بکنی توی اون جیبت؟

دست کردم تو جیبم، چند تا کارت اعتباری و کارت بانک توی کیف جیبی‌ام بود که موجودی همشون یا صفر بود یا منفی. از اینترنت یه نیگاه به قیمت‌ها کردم و هی دو دوتا چهارتا کردم. دیدم نمی‌شه. نمی‌تونم. پولش رو ندارم.

از در دوستی در اومدم، جواب نداد. خیلی نازش رو کشیدم ولی پاشو کرده بود توی یه کفش که نه، نمیشه. عصبانی شدم. دستم رو روش بلند کردم. زدمش. تا حالا نشده بود این جوری باهاش برخورد کنم. دست خودم نبود. شما هم جای من بودین این‌کار رو می‌کردین. دو هفته بود که دیگه روزگار نداشتم. دانشگاه تعطیل بود و من هم که جون به جونم کنن روزهای تعطیل دانشگاه برو نیستم، همه‌اش خونه بودم و این هم همه‌اش روی اعصابم. نوک سوزن کوتاه نمی‌اومد. ناراحت شدم. فکر کردم شاید حق با اون باشه. شاید دیگه واقعا نمی‌تونه تحمل کنه. شاید وقتشه که دستم رو بکنم توی جیب بدهکارم و بدهکارترش بکنم. تقریبا راضی شده بودم که یهو فکری به ذهنم رسید. بدو بدو رفتم پیج‌گوشتی چهارسوی نمره صفر رو از کمد آوردم و افتادم به جونش. 

ولو شده بود روی مبل و صداش درنمی‌اومد. با ترس و لرز با نوک انگشت اشاره‌ام فشارش دادم. اتفاقی نیافتاد. محکم‌تر فشار دادم، با هر چهارتا انگشت. این ور، اون ور، یهو یه صدای "ترق" اومد. گفتم یعنی من زدم شکستمش؟ دستم رو آروم گذاشتم روی دکمه بالایی و فشار دادم. روشن شد. اومد بالا و الان،‌ یه هفته بعدش، من دارم باهاش اولین پست سال نو میلادی رو می‌نویسم. به همین سادگی.


پ.ن.

الان ساعت پنج و نیم صبحه. چه انتظاری داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 5  توسط مداد آبی  | 

مطمئناً پیرمرد را آن‌قدر دوست داشته که این‌قدر زندگی کرد تا حاصل آزادگی و نیک‌مردی و پایمردی در راه احقاق حق در زندگی‌اش را،‌ که همانا نیک‌نامی در هنگام مرگش بود، به چشم ببیند.

پ.ن.

دلم گرفت. روحش شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 4  توسط مداد آبی  | 

دلم سفر می‌خواد. کوتاه، بلند، دور، نزدیک، هر جا شده. حتی همین دور و برها. شهر بغلی، دریاچه بغلی، کوه که شکر خدا نداریم! می‌خوام کله سحر بزنم بیرون تا بوق سگ. برم و برم و برم. بی‌خیال همه چیز و در خیال همه چیز. دلم لک زده برای لذت دیدن آدم‌ها، لذت تماشا کردن دیگران، لذت قدم زدن بی‌هدف بین مردم، لذت نشستن و زل زدن به آبی آسمان و دریا، به سکوت دشت، به موج‌های کوتاه و مکرر.

پ.ن.

همه چیز هست به جز تایر زمستانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

- دانایی پریشان از جهل بدتره، به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست.

- و کور شوم اگر دروغ بگویم/ کسی می‌آید/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچ کس نیست/ و مثل آن کسی است که باید باشد ...

- در تجربه خداوند، بر خلاف تجربه طبیعت که قانون‌هاش بعد از آزمایش به دست می‌آد، اول باید به قانونی ایمان بیاوری و بعد اون رو آزمایش کنی.

- خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خدا ایمان داره.

- پرویز فکر نمی‌کند، پرویز شاد است، پرویز راحت است.


* روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور، نشر مرکز.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

رشته‌ها همچنان که بدون جلب توجه تو آرام آرام محکم شده‌اند به همان صورت آرام آرام سست و پوسیده هم خواهند شد. اگر چنین نمی‌خواهی نباید چشم از رشته‌ها برداری.


پ.ن.

هر چه بُری بِبُر مَبُر رشته الفت مرا      هر چه کَنی بِکَن، مَکن خانه اختیار من


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

رنگ‌ها و بیرق‌ها و نشان‌ها را رها باید کرد. دید "حق" کجاست، و عدالت را و آزادی را کجا می‌توان یافت. نشان‌ها به تنهایی نمی‌توانند نشانگر و میزان باشند. میزان اگر نشان بود "نشان" قرآن بر سر نیزه نیز میزان می‌بود.

نشان عدالت و عدالت خواهی ثابت نمی‌ماند که ظالمان و مستبدان هم پس از مدتی در صدد استفاده از همان نشان عدالت و آزادی برای ظلم و استبداد خویش خواهند آمد. "نشان" عدالت و آزادی زمانی پوستین چرم کاوه آهنگر بود، زمانی بیرقی سبز بود، زمانی رنگ خون بود و زمانی دیگر پرچمی سبز و سفید و سرخ. هیچ‌یک به خودی خود ارزش ندادند که ارزش آنها به خاطر "نشان" بودن‌شان است برای عدالت و آزادی. هر یک از این‌ها را کسانی پس از چند صباحی ستاندند و مردم "نشانی" دیگر برای امید و آرزویشان، عدالت و آزادی، برافراختند. در بند "نشان"ها نباید ماند حتی اگر قرآن باشد که گاهی بر سر نیزه‌ها می‌برندش.

و البته گاهی دیدن اینکه برخی نشان‌ها دیگر "نشان" نیستند راحت نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 4  توسط مداد آبی  | 

شباهت های بین محمدرضا سعدی در فیلم "یه بوس کوچولو" و ابراهیم گلستان اونقدر زیاده که اصلا نمی شه فکر کرد نوبسنده/کارگردان این فیلم هدفی غیر از سرزنش گلستان در سر داشته. اولین شباهتش همین "سعدی" و "گلستان". 

فرمان آرا کار خودش را کرده و حرف خودش را زده، بسیاری درست و شاید اندکی نادرست. اما این ابراهیم در آتش است یا گلستان، الله اعلم.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همان گونه که یکبار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.


-عقاید یک دلقک، هانریش بُل.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  |