|
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
|
خلاصهاش میشه این:
"So what"
هیچ چیز بدتر از این نیست که یه نفر با هزار امید و آرزو بیاد در خونهات رو بزنه و ناگهان چنان حیرتزده و ناامید بشه که اشکریزان از خانهات روی برگردونه. ذرهای انصاف چیز خوبیه. یادم مییاد قبلاًها میگفتم مهمترین و جذابترین صفت خدا برای من "کریم" بودنشه و فکر میکردم "با کریمان کارها دشوار نیست". دیگه نمیدونم چیه.
Il a deux femmes
L'une dort dans son lit
L'autre dort dans celui de son rêve
Il a deux femmes qui l'aiment
L'une vieillit auprès de lui
L'autre lui offre sa jeunesse
Et s'éclipse
Il a deux femmes
Une au cœur de sa maison
Une autre dans la maison de son cœur
شعر از مرام المصری
آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره
مپرس
پروانه تو
بی تو
کجا رها شد
مپرس، مپرس
مرنجان دلت را خدا را
رها کن غمت را
رها کن
مخور غم
مخور غم نگارا
--
یکی جایی میگفت "تمام این مدت او به حال من اعتماد نداشت، من به گذشته او." طرفه اینجاست که عدم اعتمادش به حال من از گذشته او نشأت گرفته بود و بیاعتمادی من به گذشتهاش از حال او!
برای من نشستن به پای حرف بزرگان هر هنری لذت خاص خودش رو داره، و شنیدن صدای گرم استاد ذوقی وصفناپذیر.
"اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزهایی فکر کنن که دوست دارن."
پ.ن.
حس الانم چِندِشِ!