تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
  می خور که هرکه آخر کار جهان بدید             از غم سبک بر آمد و رطل گران گرفت
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

    پسرک با دقت نگاه می کرد، زیر، بالا، پایین...
همه جا رو با چشمهای کوچولوش دقیق نگاه کرد اما نتونست بفهمه چطور میشه از این شیر استفاده کرد. مطمئن بود که یه راهی پیدا می کنه. از بین پاهاش نگاهی به زیر انداخت و باز تلاش کرد.
چهار یا پنج سالش بود و فکر می کرد بزرگ شده. دیگه می خواست همه کارهاشو تنهایی انجام بده و انجام هم می داد. اما این بار نگران بود و هر کاری که می تونست می کرد تا بتونه از شیر استفاده کنه، اما نمی شد. اصلا خیلی فرق داشت با شیرهایی که قبلا دیده بود. توی خونه خودشون شیر ها رنگ زرد تیره ای داشتند، هنوز نمی دونست که بهش می گن برنجی رنگ. یه پیچ بالاشون بود که به هر زوری شده، حتی اگه لازم شده دو دستی اونو می چرخوند تا باز بشه. اصلا اینجا یه جور دیگه بود. توی دستشویی خودشون زیر شیر همیشه حداقل یه آفتابه قرمز بود. بعضی وقت ها دوتا بود. که یکیشون سر لوله شو بریده بودن و آب زود تمام می شد. برای همین هیچوقت از اون استفاده نمی کرد. اما اینجا همه چیز فرق داشت. کف و دیوارها همه سفید بودن. خونه خودشون اینجوری نبود. از همه بد تر این شیر لعنتی بود که اصلا معلوم نبود شیره یا نه. به جای یه قپه دو تا قپه داشت، تازه رنگش هم زرد تیره نبود و برق می زد. هه! از همه با مزه تر اینکه روی یکیشون یه چیزی به رنگ آبی بود و روی اون یکی یه دونه قرمزش. پسرک اصلا نمی فهمید که اینا چرا اینجورین.
توی همین فکر ها بود که یه نفر تند تند در رو زد. در قفل نبود، آخه پسرک بلد نبود این در رو قفل کنه. تازه، آخرین باری که توی خونه خودشون در رو قفل کرده بود، با هزار زور و بلا تونسته بود در رو باز کنه و مامانش هم کلی پشت در مونده بود و از دستش عصبانی شده بود. برای همین دیگه در رو نمی بست.
"دستشویی کیه؟"
"اوهوم! اوهوم!" اینو از باباش یاد گرفته بود.
نگاهی از بین پاهاش به زیر انداخت. وای حالا چکار کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

و می رود ته دلمان غنج!!

کلا چیزهایی که برای اولین بار اتفاق می افتن، اگر برنامه ریزی شده باشند تا قبل از رخداد فوق العاده هیجان انگیزند و اگر ناگهانی اتفاقی بیافتند تا مدت ها بعد از رخداد شعف آور.

حتی اگر یه دیدار ساده باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16  توسط مداد آبی  | 

چرا در کنارم هستی؟
تو باید مرا دوست داشته باشی

پس نوشت:
پرواز کن پرنده کوچک
پرواز کن
و شادمانی دلپذیر خود را با خود ببر
زیرا...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

من می ترسم روزی که یکی رو پیدا کردم که فکر می کنم خودشه اونو به خاطر اینکه بلد نیستم چه جوری بهش بگم می خوامش از دستش بدم

می ترسم...

 

پس نوشت:

کاش می شد روی دیگر سکوت را دید

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

۱

برند: این شورتی که خریدم قشنگه؟

من: چی بگم والا!، خوبه، قشنگه!!

 برند: نایکه!! نشدا ! اصلا  به "برند" توجه نداری، کلی کلاس داره

من: هاااااا؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16  توسط مداد آبی  | 

خسته ام
می دونی چرا؟
دنبالت دویدم
اونقدر که به نفس نفس افتادم
اما فقط سایه تو بود در خیال من
از نفس افتادم
خسته ام

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23  توسط مداد آبی 

توی ایستگاه اتوبوس دیدمش،
یک نظر کافی بود
همونجایی سوار شد که من شدم
و همونجایی پیاده شد که من شدم

پس نوشت:
چه تفاهمی!
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

    در خانه...
   بی خانه...
    از خانه...
    گریزان.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 19  توسط مداد آبی  | 

برف می بارد! برف!!

کاش گرمایشی بودی!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13  توسط مداد آبی  | 

                   گفتا من آن ترنجم
               کاندر جهان نگنجم
             گفتم به از ترنجی
        لیکن به دست نایی
        گفتا تو از کجایی
   کاشفته می نمایی
    گفتم منم غریبی
  از شهر آشنایی
گفتا سرچه داری کز سر خبر نداری
 گفتم بر استانت
   دارم سر گدایی
      گفتا به دلربایی
      ما را چگونه دیدی
      گفتم چو خرمنی گل
                در بزم دلریایی
             گفتم که بوی زلفت
                   گمراه عالمم کرد

                                           "گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید"

پس نوشت:
"ترنج" بهترین کار محسن نامجوست



+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15  توسط مداد آبی 

دیشب "خانوم" رو دیدم
دیشب یک قرن رو دیدم
دیشب خانوم رو در یک قرن دیدم

نگاه خانوم
روی سجاده نماز، وسط کلیسا
درست مقابل من
زل زده بر چشمان من
مو بر بدن من سیخ
و من تا اعماق وجود غرق در خانوم

غرق در نمایش
غرق در تاریخ
غرق در قلم مسعود
مثل گنجشکی در چنگال شاهین


پس نوشت:
دیدن بهنود هدیه نمایش بود
دیدن نیکان نمک نمایش
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

اگر چه خسته ام ولی مشتاقم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19  توسط مداد آبی  | 

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالت لطف های بیکران کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18  توسط مداد آبی  | 

اونایی که آواز نمی خونن نمی تونن لذت آواز خواندن رو حتی تصور کنن.

من آواز گوش می دم

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0  توسط مداد آبی  |