تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
    با پادشاهان نشستن از این روی خطر نیست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا. اما از این روی خطر است که ایشان چون در آیند نفس های ایشان قوت گرفته و اژدها شده است. این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رای های بد ایشان را از روی دل نگاهداشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم.

گفتند: بفرما

گفت: مکاری من بود. دو گاو سیاه داشت.

اکنون همچنان بر این مثال است؛ خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم، و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت " دو گاو سیاه" داده باشد. آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کار نیاید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

و همچنان سکوت...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19  توسط مداد آبی 

check this out!
  think u r 3ekC
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

همیشه شنبه ها رو دوست داشته ام

قبلا ها اول هفته بود و برای من دوست داشتنی

الان آخر هفته است و وقت استراحت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17  توسط مداد آبی  | 

قرار نیست ادای بچه باحال ها رو در بیاری. قراره خودت باشی. همون قدر که شوخ هستی، همون قدر که حوصله داری، همون قدر که می تونی وقت بذاری برای وبلاگت.
هر کسی توی یه چیزی واقعا خوبه و این دلیل نمیشه که بقیه موارد رو رها کنه. به قول کنفسیوس مهم نیست که چقدر آهسته میری، تا وقتی که توقف نکرده ای!
البته باید دید با چه دیدی این مغاره رو باز کردی، برای بقالی؟ جمع کردن مشتری؟ جمع کردن مشتری به هر قیمتی؟ یا برای نوشتن شرح مشاهدات خودت، اونجوری که تو دنیا رو می بینی. مطمئنا هیچ کس دیگه ای اونو اونطور که تو میبینی نمی بینه و فکر می کنم کسی نمی تونه ادعا کنه که اون دنیا رو بهتر می بینه. شاید بهتر بیان کنه، ولی لزوما بهتر نمی بینه. هر کسی یقینا خیلی چیزها رو نمی بینه.
مثلا، همین که وقتی روشی جواب نمی ده به همین راحتی عوضش می کنیم، روش ما مهندس هاست و فلاسفه عمرا از این کارا بکنن!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

برند عزیز ما به تازگی گواهینامه گرفته و از رانندگی هم لذت وافری می بره. البته فردی که به عنوان نقشه خوان، از روی GPS، کنار دستش می شینه به همون میزان عذاب وافری می بره! همه خطاهای احتمالی به خاطر بی دقتی نقشه خوان به وجود می آن. حتی رد کردن چراغ قرمز ها و سرعت های غیر مجاز و سبقت های نابهنگام، روشن نبودن احتمالی چراغ خطر، چشمک زن هنگام دور زدن و ... . خلاصه راننده اصلا تقصیری نداره و نقشه خوان باید اینها رو بهش می گفت، چون نگفته، پس تقصیر اونه! باور ندارید؟ ولی اینجوریه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

    هوای اینجا مثل فروردین ایران شده. امروز زیر نم نم باران لحظات خوشی رو داشتم. حتی سنجاب ها هم از خواب زمستانی بیدار شدن.
روزهای خوبیه...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

    دیشب گریه می کرد. ریز ریز و بی صدا. که من نشنوم. ولی من بیدار بودم. دلش تنگ شده. احساساتیه و دوست نداره که اینو نشون بده.
بر عکس من که فریاد می زنم مهمترین چیزهای زندگی ام وابستگی های احساسی من هستند، خانواده ام.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21  توسط مداد آبی  | 

    اولین مقاله ام که چاپ شد، حس خیلی خوبی داشتم به سه ماه کار مداوم می ارزید. کلی منو سر ذوق آورد و همین شد که چندین ماه دیگه هم با همون فشار فوق العاده به کارم ادامه بدم. البته نتیجه کار هم بد نبود: چند تا مقاله چاپ شده  موقعیت کاری نسبتا خوب، مقدار قابل توجهی پول (البته در مقیاس دانشجویی) و از همه مهمتر حس اعتماد به نفسی که به دست آورده بودم.
نتیجه مهم دیگه ای که برای من داشت تغییر جهت زندگی من بود. فضای تازه ای که تجربه می کنم به خاطر همون چند ماه کار سخت به دست آمده. نیاز به چند ماه کار سخت دیگه دارم. از موقعیت فعلی ناراضی ام.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21  توسط مداد آبی  | 

پول همیشه برای همه مسئله  مهمی بوده

ولی به نظر من مسئله مهمتر چطور خرج کردنشه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9  توسط مداد آبی  | 

سرم درد میکنه.چشام دنبال توئه.حوصله ندارم. این مسخره بازی ها چیه؟ به توچه.من چای می خوام.برو گم شو. خفه شو. من برای چی باید باید بگم.چرا شیعه؟ میخوام برم. شکر می خوام. خسته شدم. تو رو می خوام. ول کن بابا. کجاس پس. انار من. ستاره مرد. سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21  توسط مداد آبی 

نوشتنم نمیاد

دوست دارم  دراز بکشم، چشمامو ییندم و شجریان گوش بدم، اونم ماهور:

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد.........تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 18  توسط مداد آبی 

امروز اما

مردم مثل آدم های عاقل خرید می کردند

من عاقل نبودم، بیشتر از ۱۰۰۰ دلار خرید کردم!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

مردم دیوانه وار می خریدند
من دیوانه نبودم، هیچ نخریدم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

زندگی یعنی همین تعلقات کوچیک و دوست داشتنی. یعنی همین فال حافظی که شب یلدا از ایران برای من گرفتن، وفتی همه دور هم بودن و منو هم به لطف یاهو مسنجر توی جمع گرم خانواده شرکت دادن.
یعنی دوست داشتن، دوست داشتن آدما، اشیا و یا هردو.
به قول کیارستمی توی فیلم طعم گیلاس، زندگی یعنی خوردن توت بالای درخت، لذت بردن از طلوع خورشید و ... طعم گیلاس

و البته برای من طعم انار و فال حافظ در شب یلدا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13  توسط مداد آبی  | 

به رسم سالهای در خانه، شب یلدا فال حافظ گرفتم.
انار هم داشتم
و آجیل، که شور بود!
اما هندوانه ام نبود
...

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18  توسط مداد آبی  |