|
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
|
توی سالن تاریک سینما چهل نفری بودند؛ همه ایرانی به گمانم. فیلم با زیرنویس
بود؛ انگلیسی.
فیلم با کوک کردن سنتور شروع شد و تمام شد با سنتوری کوک شده، اما چه داستانی
داشت کوک شدن این سنتور، و چه بد کوک بود این ساز.
حرف هایش حرف های دلم بود مثل مهمان مامان اما اینبار دردناکتر، که ساز اول
تنبک نبود؛ تنبک بود اما ساز اول نبود.
یاد دلشدگان افتادم و بی وفایی به سنتور، به عشق پیانو و اینبار بی وفایی به
سنتور بود به عشق ویولون.
یاد دایی جان ناپلئون افتادم و منبر مسلم بن عقیل. مردانِ سیه پوشِ قلم تراش
به دستِ سینه زنِ دیروز برای مسلم ، زنان سیه پوشِ بی قلمِ حرافِ امروز برای
ابوالفضل؛ فریاد از خانه های بی قلم.
چه ها که بر سر سنتور ما نیاوردند زنان سفید پوش تسبیه به دست بی قلم و نیز
بلورچی ها. شکستند ساز ما و حرمت خود.
همیشه امیدوار است این داریوش که مهرجویی پیشه اوست. اما خوش خیالی است اگر
گمان کنیم که این بلورچی ها، که چون بلور شکننده اند، دست سنتوری ما بگیرند و کمک
کنند که سازی کوک شود و صدایی شنیده.
امیدورم که سنتورهای ما نشکنند و صدای آنها حتی در زیرزمین ها، خرابه ها و
طوفان های خانمان برانداز هم که شده امید آفرین باشد. صدای سنتورت باید شنیده شود،
"اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته".
پس نویس:
از نیلوفر عزیز ممنونم که نظری در وبلاگ آلوچه خانم گذاشت که سنتوری در تورنتو اکران شده و با راهنمایی مجددشان موجب شدند که تماشای این فیلم، که بسیار مشتاق دیدنش بودم، برای من میسر شد.
ظهر راه افتاد و از اتوبوس جا موندم، از خانه تا
ترمینال رو دویدم و در آخرین لحظه سوار اتوبوس تورنتو شدم. متروی تورنتو هم منو تا
نورث یورک برد تا به نورث یورک سنتر برسم. سمیناری بود در مورد جوانان
ایرانی-کانادایی، سمیناری غیر سیاسی و غیر مذهبی!
دختر جوان مهربانی، که اسمش رو نپرسیدم و یادم رفت که اسمم رو بهشون بگم، محبت
رو در حق من تمام کرد و من رو تا در سالن سینما،در آسمان آنسوی خیابان، راهنمایی و
همراهی کرد. امیدوارم که سال دیگه همین جا ببینمش، که خیلی دوست داشت به اینجا
بیاد.
چشم های خمار
بی وزنی
خلسه
زیر لب زمزمه
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
برند گفت خوب برو کلاب، اونجا از اینها هست، بالاخره با یکیشون دوست می شی دیگه.
گفتم اگر شدنی بود جنابعالی تا حالا پیدا کرده بودی! این همه رفتی کلاب چی
کردی؟
برند: حالا به من نیگاه نکن، بودن کسایی که موفق شدن! مثلا فلانی... . البته
از اون بلوندها نیست ولی خوب..
من: همه شون اونی رو که من و تو می خواهیم رو دارن!
برند: البته!
من: فقط من اول باید مشکلم رو با خودم حل کنم که اصلا اگه پیش بیاد چه کار می
کنم یا نه!
برند: اوه! پس تو هنوز اینجایی! من اینجا ها رو رد کردم! پارسال این موقع ها
به این چیزا فکر می کردم. البته من یه مشکل دیگه هم داشتم. اونم این بود که اگه اهل کتاب بود
چطوری بهش بگم که صیغه من بشه، و از اون بدتر اگر اهل کتاب نبود چه کار کنم! به بچه
های گروه مشکلم رو گفتم و دیدم که بله!! راه حلش رو قبلا پیدا کردن! " بهش بگو فرار کنه، بعد تو
بدو بگیرش، اونوقت اون میشه کنیز تو و همه چیز حله!"
آقا منو میگید دلم رو گرفتم و فقط خندیدم.
آی خندیدم!
بعدش مولانا رو پیدا کردم که با خدایی مهربان و دوست داشتنی آمده بود. البته خدای مولانا هم در اون اوایل با خدایی که بعد از دیدار شمس معرفی می کنه متفاوته. او هم خدای فقه ای را، غرور فقیه را، زاهد را و ... تجربه کرده بود. اما مولانایی که ما می شناسیم مولانای فقیه نیست. که از او فقیه تر بسیار بوده اند. خدایش خدای رحمت است و محبت، خدای عشق است و دوست داشتن. حس می کنم که این نگرش به خدا برای بشر امروزی، و شاید همه دوران ها، جذاب تر است. و هدف جذب شدن به سوی خداست. غرق شدن در او. در محبت، عشق، رحمت ...
کاش امام محمد غزالی به جای خدای قهر و مجازات و گناه و ... خدای محبت و رحمت را به مردم ارایه می کرد.