تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
    از اینجا تا ستاره چقدر فاصله است؟ می دونی...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

   "ترجیح می دم پشت موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه توی کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم"

پی نویس:
1- شدیدا موافقم
2- فکر کنم از مارلون براندو باشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13  توسط مداد آبی  | 

چقدر به بودن یک زن در کنار خودم نیازمندم...

پس نویس:
کاش ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12  توسط مداد آبی  | 

دنیا کوچکتر از اونیه که فکر می کنی و بزرگتر از اونی که میتونی تصور کنی
امروز بعد از هفت سال توی کافی شاپ همدیگه رو دیدن، آخرین بار توی ساندویچی دانشگاه بود و امروز توی تیم هورتونز. چشمها داشت از حدقه میزد بیرون! یعنی میشه؟

پس نویس:
زیر نم نم بارون با هلو رفته بودیم یه قهوه بخوریم یه شام هم مهمون رفاقت چند ساله شدیم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

    گاو و الاغ و اردک، ولنتاینت مبارک!


پی نوشت:
ذوق هنری در همین حده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

    حالم از این خاله زنک بازی های ما ایرانی ها به هم می خوره. مرده شور ببره، خبر مرگمون ادعامون هم اینه که چون اومدیم اینجا دکتری می خونیم شعورمون از همه بیشتره. که توی 0.1% بهترین های ایرانیم!  حالم به هم خورد از این همه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17  توسط مداد آبی  | 

خوش آن ساعت که یار از در درآیو     شوِ هجرون و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جان را به صد شوق        همین واجم که جایش دلبر آیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

توی سالن تاریک سینما چهل نفری بودند؛ همه ایرانی به گمانم. فیلم با زیرنویس بود؛ انگلیسی.

فیلم با کوک کردن سنتور شروع شد و تمام شد با سنتوری کوک شده، اما چه داستانی داشت کوک شدن این سنتور، و چه بد کوک بود این ساز.

حرف هایش حرف های دلم بود مثل مهمان مامان اما اینبار دردناکتر، که ساز اول تنبک نبود؛ تنبک بود اما ساز اول نبود.

یاد دلشدگان افتادم و بی وفایی به سنتور، به عشق پیانو و اینبار بی وفایی به سنتور بود به عشق ویولون.

یاد دایی جان ناپلئون افتادم و منبر مسلم بن عقیل. مردانِ سیه پوشِ قلم تراش به دستِ سینه زنِ دیروز برای مسلم ، زنان سیه پوشِ بی قلمِ حرافِ امروز برای ابوالفضل؛ فریاد از خانه های بی قلم.

چه ها که بر سر سنتور ما نیاوردند زنان سفید پوش تسبیه به دست بی قلم و نیز بلورچی ها. شکستند ساز ما و حرمت خود.

همیشه امیدوار است این داریوش که مهرجویی پیشه اوست. اما خوش خیالی است اگر گمان کنیم که این بلورچی ها، که چون بلور شکننده اند، دست سنتوری ما بگیرند و کمک کنند که سازی کوک شود و صدایی شنیده.

امیدورم که سنتورهای ما نشکنند و صدای آنها حتی در زیرزمین ها، خرابه ها و طوفان های خانمان برانداز هم که شده امید آفرین باشد. صدای سنتورت باید شنیده شود، "اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته".

 

پس نویس:

از نیلوفر عزیز ممنونم که نظری در وبلاگ آلوچه خانم گذاشت که سنتوری در تورنتو اکران شده و با راهنمایی مجددشان موجب شدند که تماشای این فیلم، که بسیار مشتاق دیدنش بودم، برای من میسر شد.

ظهر راه افتاد و از اتوبوس جا موندم، از خانه تا ترمینال رو دویدم و در آخرین لحظه سوار اتوبوس تورنتو شدم. متروی تورنتو هم منو تا نورث یورک برد تا به نورث یورک سنتر برسم. سمیناری بود در مورد جوانان ایرانی-کانادایی، سمیناری غیر سیاسی و غیر مذهبی!

دختر جوان مهربانی، که اسمش رو نپرسیدم و یادم رفت که اسمم رو بهشون بگم، محبت رو در حق من تمام کرد و من رو تا در سالن سینما،در آسمان آنسوی خیابان، راهنمایی و همراهی کرد. امیدوارم که سال دیگه همین جا ببینمش، که خیلی دوست داشت به اینجا بیاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7  توسط مداد آبی  | 

    امروز ترس از سرما خانه نشینم کرد، فردا اما روز دیگریست
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

    دو قرن سکوت مدت هاست که ساکت در گوشه میز منتظر ورق خودن صفحه هاست. بیشتر از دو ماه شده اما همچنان سکوت
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12  توسط مداد آبی  | 

بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم          اشک ما باده ما دیده مه شیشه ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

    کلی چیز دارم بگم، ولی وقت ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

    هیچی ندارم بگم!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

 چکه های آب، آب گرم، بخار

چشم های خمار

بی وزنی

خلسه

زیر لب زمزمه

من بنده آن دمم که ساقی گوید                         یک جام دگر بگیر و من نتوانم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

با آقای برند داشتم OC و نگاه می کردم. من عاشق مریسا توی این سریال هستم. وقتی تموم شد گفتم : منم دلم یکی از اینا میخواد، آخه چراااااا....

برند گفت خوب برو کلاب، اونجا از اینها هست، بالاخره با یکیشون دوست می شی دیگه.

گفتم اگر شدنی بود جنابعالی تا حالا پیدا کرده بودی! این همه رفتی کلاب چی کردی؟

برند: حالا به من نیگاه نکن، بودن کسایی که موفق شدن! مثلا فلانی... . البته از اون بلوندها نیست ولی خوب..

من: همه شون اونی رو که من و تو می خواهیم رو دارن!

برند: البته!

من: فقط من اول باید مشکلم رو با خودم حل کنم که اصلا اگه پیش بیاد چه کار می کنم یا نه!

برند: اوه! پس تو هنوز اینجایی! من اینجا ها رو رد کردم! پارسال این موقع ها به این چیزا فکر می کردم. البته من یه مشکل دیگه هم داشتم. اونم این بود که اگه اهل کتاب بود چطوری بهش بگم که صیغه من بشه، و از اون بدتر اگر اهل کتاب نبود چه کار کنم! به بچه های گروه مشکلم رو گفتم و دیدم که بله!! راه حلش رو قبلا پیدا کردن! " بهش بگو فرار کنه، بعد تو بدو بگیرش، اونوقت اون میشه کنیز تو و همه چیز حله!"
آقا منو میگید دلم رو گرفتم و فقط خندیدم.

آی خندیدم!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

یه زمانی بود که خیلی رفته بودم توی نخ این امام محمد غزالی و به قول جلال در بررسی خدمت و خیانت این متفکر. مخلص کلام اینکه خدای قشنگی نداشت این بشر. من که خوشم نیامد. ترسیدم!! خدای فقه خدای قهار و مجازات و گناه و ... است. و خدایی که حاصل تفکر این اندیشمند بوده، خدای حاکم بر دنیای فقه ای است و خدای فقه اکنون خدای جامعه ماست و حاصلش بر همگان آشکار.

بعدش مولانا رو پیدا کردم که با خدایی مهربان و دوست داشتنی آمده بود. البته خدای مولانا هم  در اون اوایل با خدایی که بعد از دیدار شمس معرفی می کنه متفاوته. او هم خدای فقه ای را، غرور فقیه را، زاهد را و ... تجربه کرده بود. اما مولانایی که ما می شناسیم مولانای فقیه نیست. که از او فقیه تر بسیار بوده اند. خدایش خدای رحمت است و محبت، خدای عشق است و دوست داشتن. حس می کنم که این نگرش به خدا برای بشر امروزی، و شاید همه دوران ها، جذاب تر است. و هدف جذب شدن به سوی خداست. غرق شدن در او. در محبت، عشق، رحمت ...

کاش امام محمد غزالی به جای خدای قهر و مجازات و گناه و ... خدای محبت و رحمت را به مردم ارایه می کرد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12  توسط مداد آبی  | 

دیروقت از دانشگاه برگشتم. از توی ایستگاه اتوبوس شروع شد. یه جفت اونجا.
سوار اتوبوس که شدم تعدادشون بیشتر شد، شاید ده جفت، شایدم بیشتر
ایستگاه سوم سه چهار جفت کم شد، ایستگاه پنجم پنج شش جفت
داشتم فراموش می کردم
هفتمی اما داغم رو تازه کرد، چه بوسه های گرمی.
امشب خبری بود؟ همه جفت بودن، دست ها تو دست هم، دوش ها به دوش هم، لب ها ...
هوا اما سرد بود
دست های من سردتر

--------------------------------------------
بی ربط:
خانواده آقای سیمپسون رو دیدید؟ کل فیلم ارزش دیدن دیالوگ آخر رو داره.
SO FAR...

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

W: best kiss of my life
M: best kiss SO FAR
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23  توسط مداد آبی  |