بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی
...
شده حکایت این روز های ما
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20 توسط مداد آبی
|
گویند بهشت و حـورعین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چـون عاقبت کــار چنیـن خواهد بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13 توسط مداد آبی
|
زنی بود
روزی بود
روز زنی بود
پس نویس:
مبارک
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12 توسط مداد آبی
|
واقعا بهترین کاری که توی این سرمای طولانی و زمستان سفید و خاکستری اینجا می شه کرد خواب زمستانیه، مثل خرس های قطبی، اونم برای شش ماه تمام
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12 توسط مداد آبی
|
در دو حالت نمره من کم می شه؛ یا امتحان خیلی سخت باشه یا خیلی ساده
مهم نیست درس باشه یا چیز دیگه
پس نویس
البته کم پیش میاد که همه چیز عادی باشه، زندگی یا خیلی سخته یا خیلی ساده
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23 توسط مداد آبی
|
(نما از بیرون، بسته)
تکنوازی کمانچه، صدای شجریان
من چرا دل به تو دادم که دلم
می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من
می کنی
طبقه ششم، بالکن، هوای سرد،
صندلی فلزی کنج بالکن، رو به ساختمان روبرو
مردی با سیگاری بر گوشه لب،
نشسته روی صندلی، پاها دراز کرده و روی نرده های فلزی خاکستری رنگ بالکن روی هم
انداخته، کز کرده از سرمای شب سرد زمستانی
روی پا لپ تاپی با صفحه سیاه و
هدفونی به گوش، پک عمیق به سیگار، چشم های بسته
( ادامه موسیقی)
شکست عهد مودت نگار دلبدنم
برید مهر و وفا یار سست پیوندم
تطاولی که توکردی به دوستی با
من
من آن به دشمن خونخوار خویش
نپسندم
(نمای روبرو از پشت سر مرد، باز)
ساختمانی بلند، درست پشت سر
صفحه خاموش لپ تاپ. برف هایی ریز در رقص بر روی زمین سفید که رد پایی یکنواختی
آرام بخش آن را برهم زده، زیر نور سفید چراغ محوطه پارکینگ که هر از چندی خاموش و
روشن می شود و با نور زرد چراغ های همیشه روشن ترکیبی گرم و سرد را از لابلای نرده
های بالکن در چشم های نیمه باز مرد منعکس می کند. دود خاکستری سیگار در فضا می
پیچد و در انتهای آسمان ابری خاکستری و طوسی نارنجی گم می شود.
اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
مهر بریدی،
مهر بریدی و عهد بشکستی
عهد بشکستی
هنوز برسر پیمان و عهد و
سوگندم
سیگار بین انگشتان مردِ آرام
گرفته، سرخی آتشِ زیر خاکستر سیگاربا سوز سرما جانی تازه گرفته، طلب بوسه ای دیگر
از لبان مردِ دست بر روی گرفته
آخرین بوسه است اما
نگفتی بی وفا یارا که دلداری
کنی ما را
مرا گر دست میگیری بیا کز سر
گذشت آبم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1 توسط مداد آبی
|
گاهی فکر می کنم اون منو فراموش کرده
خیال می کنم که من اونو فراموش می کنم
اگه اینجوری ادامه بده
می لرزم...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21 توسط مداد آبی
|
در غزه چه می گذرد؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 2 توسط مداد آبی
|
این همه خاطره هست
توی این دنیای دلگیر
دل گیر
دل
د
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23 توسط مداد آبی
|
تصور کنید که تازه اومدید کانادا، بعد از یه روز طولانی کاری ساعت ده شب که خسته و کوفته از دانشگاه برمی گردی خونه، قبل از اینکه کلید رو بندازی توی در یکی در رو باز می کنه. می بینی که هم خونه ای هات به طرز عجیبی تحویلت می گیرن، "سلام، سلام، به ب،ه کجا بودی؟ دیر اومدی و ..." با خودت می گی چه خبره؟ چرا همچین می کنن؟ یه خبریه!
"شنیدم که فردا جشن تولدته"
چی؟ من؟ نه!
"چرا گفته بودی که همین روزهاست."
نه بابا، دو ماه و نیم مونده به تولد من، تازه به تولد الکیم هم یه ماه مونده!
"ما فردا برات جشن تولد گرفتیم! برات کیک هم خریدیم، مهمون هم دعوت کردیم!"
یعنی چی! حداقل یه نگاه به اورکات می کردید، 360، فیس بوک، ... به خدا همه جا تاریخ تولدم هست!
"خودت گفته بودی همین نزدیکی هاست"
...
" حالا جنبه داشته باش، چه فرقی داره الان یا دو ماه دیگه، فردا آبرومون رو پیش مهمون ها نبری"
چی بگم والا!!!!!!!!!!!!!
پس نویس:
اینو داشته باشین تا بعدا بگم این حرکت یعنی چه!
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0 توسط مداد آبی
|
تصور کنید تازه اومدید کانادا، شما رو دعوت می کنن به یه جشن تولد، میگی آخ جون یه ذره از حال و هوای تنهایی در میام. تشریف می بری با هزار ذوق و شوق. سلام سلام حال شما، خوش اومدی، بفرمایید و ....
منتظر هستی که صدایی چیزی بشنوی، حداقل موزیکی ترانه ای، با خودت میگی وایسا کیک رو بیارن، حتما الان منتظرن که مهمون ها بیان. کیک هم میارن ولی هنوز همه دارن فقط باهم حرف میزنن! " آره اون استاده خیلی بده، من ترم پیش خیلی اذیت شدم، فلانی رو دیدی چطوری حالش گرفت...." یه خورده حواست رو جمع میکنی می بینی که انگاری توی جمعی که هستی از موسیقی خبری نخواهد بود. اینجوری که نمیشه آخه، یه کاری بکنیم حداقل، آها راستی شنیدم که خیلی خوب ادای "..." رو در میاری. میگن از ماهی صفت هم باحال تر! جون من یه خورده اداشو دربیار بخندیم، دیگه موسیقی که نیست حرام!! باشه. طفلی شروع که کرد چند نفر چنان اخم هاشون رفت توی هم که نگو. از ترس شروع به لرزیدن کرد! سریع قطع کرد. بابا به جون خودم توی ایران هم این کار خلاف شرع نبود! توی قم هم توی جشن تولدهاشون میزنن و می رقصن و جوک می گن...
دوباره چند دقیقه ای گذشت و کلافه بودن از سر و صورت می بارید. خوب حالا که صدای زن حرامه و موسیقی هم به همچنین، پس حداقل یکی بیاد بخونه! هرچی می خواد باشه. "راستی آقای... می گن که صدای تو خوبه، جون من یه دهن بخون"، " نه! مگه نمی بینی چطوری ان" نمی خواد بابا کرم بخونی، شجریان بخون. تو رو خدا مردیم!
آقا که شما باشین، و خانم هم اون بغل دستی تون!، خواندن همانا و قهر کردن عده ای از مهمانان بعد از شنیدن آواز و تصنیف های شجریان همانا!
باورم نمی شد! اینا دیگه دست خود ... رو هم از پشت بستن. یکی نیست بگه شما که اینجوری هستین اومدین کانادا چه غلطی بکنین؟ اصلا وقتی توی خیابون راه میرید و زن ها رو می بینید کجا رو نگاه می کنید، چه حسی بهتون دست می ده؟ شما که با شنیدن صدای نکره این رفیق ما تحریک می شید و ایمانتون به باد می ره پس حتما هر روز توی خیابون ... استغفرالله...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13 توسط مداد آبی
|
انگار ما جماعت ایرانی هرجا که باشیم همان درگیری ها و کشاکش ها و ریاکاری ها و کلک بازی ها رو با خودمون می بریم! حداقل این محله ما که اینجوری شده و از همین اخلاقیات فاضله است که به آدم حالت تهوع دست می ده.
پاچه خاری و غیبت و ریاکاری رو انگار حالا حالا ها باید با مردم ایرانی عجین دونست.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10 توسط مداد آبی
|