تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.

دور از نوازش های دست مهربانت                     دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستم راز دستت را بداند                   بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست*

عرصه عشق ورزی نه جولانگه عاقبت اندیشان است که عاقبتی را اگر بپاید عقل است پاینده و نه جولانگه ترسویان است که اگر ترسی به دل راه دهد عشق را از دل برون کند.

زیبایی عشق ورزی به این است که عاقبتی را متضمن نیست و چون دریایی است بیکران:

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده     سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم

پ.ن:

کاش عاقبت اندیش و ترسو نباشد

*حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

خبر کوتاه بود:

                   "عروس صلح کشته شد"

   مدت هاست که در محله ما صلح معنی ندارد

    عروس معنی ندارد

   کشته شدن اما ...

 

پ.ن:

عروس صلح کشته شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15  توسط مداد آبی  | 

  ببینم، تو نماز می خونی؟ نظرت در مورد حجاب چیه؟

  ...

  پس تنبلی می کنی...

  .

  .

  .

  چه سالها که این سوال ها بودند

  و هستند

  و خواهند بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16  توسط مداد آبی  | 

بعضی وقت ها از اینکه با کسی حرف میزنم که ممکنه انتخاب من برای ادامه زندگی باشه و اون فکر میکنه که باید مثل وقتی که می خواد به کسی شماره بده (یا بگیره) تا مثلا با هم خشکه لاس (یا شاید هم تر!) بزنن حرف بزنه، احساس هرزگی می کنم. این جور موقع ها خیلی سریع تصمیم می گیرم.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

میون این غریبه ها بودن تو غنیمته
صدای تو
نگاه تو
نوشته های ناز تو
خیال تو
خنده دلربای تو
.
.
.
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 16  توسط مداد آبی  |