نمی دونم چرا
کامنت این دختر پرحرف منو برد به سالهای کنکور، هشت سال پیش. تقریبا همین موقع ها بود که
جواب کنکور آزمایشی
سراسری آمده بود، اون موقع همین یه کنکور آزمایشی رو شرکت
کرده بودم کنکورهای قلم چی و آیندگان هم برگزار می شدن
ولی هیچ وقت نرفتم، همین یکی هم برای دیدن اینکه کنکور کلا چه جوری می تونه باشه رفتم. اردیبهشت ماه اوج آمادگی درسی من بود و
بعد از کنکور آزمایشی به اصطلاح بریده بودم. نمی تونستم پیشرفتی توی اوضاع درسی ام داشته باشم و حداکثر کاری که می کردم این بود که نگذارم افت
کنم. بعد از اون دیگه من بودم
و اتاق بالای پشت بام و گرمای خرداد و تیر و درس و قوری چای که مرتب پر و خالی می
شد و البته صدای گرم شجریان. خدا خدا
می کردم که زودتر کنکور برسه و من امتحان بدم خلاص بشم. تقریبا همه تست هایی که ممکن بود
رو توی این مدت زده
بودم. بعضی ها حتی چهار یا پنج بار. ولی هر بار با وجود اینکه می دونستم که جواب چیه از اول حل می کردم
و به جواب می رسیدم بعد جواب رو می زدم. کلی کتاب اجاره کردم، شبی بیست تومان. هیچ کتابی نخریدم و شاید
به خاطر همین که اون
ها رو اجاره می کردم سعی می کردم که زود تمامشون کنم و
الکی اونا رو نگه ندارم. کلا فکر کنم که کمتر از پنج هزار
تومان برای اجاره کتاب به اون فروشگاه پرداخت کردم. خدا خیرش بده. اون سال عجیب بود، فکر می کنم که بهترین سال و بدترین سال
زندگی من همون سال پیش دانشگاهی بود.
کنکور یکی از بهترین روزها بود و عصر روز قبل اگر خواهرم برای من اون موز و پسته و
آجیل و عسل رو نمی آورد مطمئنا سر جلسه از حال می رفتم. این هیچ وقت یادم نمیره.
فردای کنکور رفتم سر کار و تمام تابستان کار می کردم. یادمه که با داداشم خونه ای
کار می کردیم که اتفاقا دختر بزرگ اونها هم کنکور داده بود و منتظر نتیجه بود و می
دونستن که من هم منتظر جواب کنکور هستم. من می دونستم که رتبه ام چند می شه، همون
رتبه ای که توی کنکور آزمایشی آورده بودم، چون فقط خودم رو در همون سطح نگه داشته
بودم و توی اون کنکور هم همه کسایی که قرار بود رقیبی باشند شرکت کرده بودند و
تقریب نسبتا خوبی از کنکور واقعی برای من داشت. به کسی نگفته بودم که چطور شده ولی
می دونستم چه خواهد شد. نتیجه ها که اومد همونی بود که فکر می کردم و انتخاب رشته
ام مثل همه کردم، رشته دانشگاهی؛ به جز اولی و آخری که فیزیک شریف بود! بقیه
برق، مکانیک، عمران، کامپیوتر؛ شریف، تهران، امیرکبیر، علم و صنعت و خواجه نصیر
... .طبق معمول هم نتایج دیر اعلام شد و خیلی هم بد! تغییر سهمیه های مناطق همه
چیز رو به هم ریخته بود؛ و البته من بهترین جایی که ممکن بود قبول شده بودم. یعنی جزو
نفرات آخر قبولی اون رشته دانشگاه!
قرار بود که بیست و شش شهریور برای ثبت نام بریم به
دانشگاه و من بیست و چهارم سر کار بودم. صورت سوخته زیر آفتاب گرم شهریور. پول ... (سانسور)
خلاصه سالی بود.
امیدوارم که موفق باشی.
پ. ن. اول
درخت سیب لابه لای همین سطر ها بود
پ.ن. دوم
من هیچ سیبی نخوردم!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20 توسط مداد آبی
|
توی این چند وقت زیادی به ازدواج فکر
کرده ام. باوجود اینکه از نظر شخصی فکر می کنم که شرایط ازدواج رو دارم و
آمادگی ذهنی برای اینکار رو هم دارم و اگر انجام ندم دیر می شه، به خاطر
بعضی مشکلات جانبی و اتفاقاتی که دست خودم نیست؛ اتفاقاتی که باید می
افتاد و نیافتاد و اتفاقاتی که نباید می افتاد و افتاده، فعلا امکان
ازدواج برای من وجود نداره. این ها رو می دونم. با این وجود چند وقت اخیر
بیش از حد ذهنم و فکرم رو مشغول این امر کرده بودم و انرژی زیادی از من
برای همین موضوع صرف می شد. راستش همین که فعلا امکان ازدواج برای من وجود
نداره رابطه من و دخترها رو شدیداً تحت تاثیر قرار داده. از طرفی آدمی
نیستم که با کسی که فکر می کنم باید در آینده نزدیک رابطه ام رو باهاش قطع
کنم رابطه احساسی برقرار کنم. یعنی میدونی، کلا نگاه من به دخترها و رابطه
ام با اونها یا کاملا عادیه و یا به دید ازدواج هست. رابطه های عادی که هر
روز وجود داره، هم کلاسی، هم دانشگاهی و ... چون در برخورد با اون دوستان
واقعاً برام فرقی نمی کنه که طرف جنسیتش چی هست، رابطه کاملا عادی و مثل
رابطه ام با پسرها ست. به خاطر همین دردی از من، از تنهایی های من، از
نیازهای من به یک دختر، هم صحبتی های عاشقانه و رابطه احساسی مورد نیاز من
رو دوا نمی کنه. از طرف دیگه نمی خوام که رابطه احساسی و عشقی با کسی
داشته باشم که مطمئنم تا چهار پنج سال دیگه باهاش ازدواج نخواهم کرد. برای
همین نمی تونم دوست دختری داشته باشم که نمی دونم کی قراره باهاش زیر یه
سقف باشم.
فرقی نمیکنه، نیازهای جنسی و احساسی و محبت و عاطفه و دوست
داشتن یکی و نیاز به دوست داشته شدن از طرف یه جنس مخالف، همه و همه اش
داره ذره ذره وجود منو خرد می کنه. دوست دارم که یکی رو دوست داشته باشم و
اون هم من رو. ولی نمی تونم دختری رو وارد رابطه احساسی با خودم بکنم که
انتظار داره سرانجام رابطه اش زندگی باشه و من هنوز نمی دونم که کی می
تونم این انتظار رو برای خودم و برای اون برآورده کنم. این ندانستن واقعاً
فلجم کرده منو از ابراز احساسات به یک دختر، از گفتن یه دوست دارم عاجزم،
می ترسم. دلتنگیهام رو برای خودم می گم و خودم می شنوم.
مدت ها بود
که با کسی چت نکرده بودم به جز با اعضای خانواده ام. راستش دو سه سال پیش
هم شدیداً نیاز می کردم که به یکی نیاز دارم؛ اون موقع هم مشکل همین بود
که الان هست و نمی دونم که چند سال دیگه هم که یه شبی دارم از بی خوابی
کنار نور یه شمع نیمه سوخته یادداشتی می نویسم هم خواهم گفت که هنوز هم
مشکلم همین هست یا نه. داشتم از چت می گفتم؛ مدتی هست که با دختری چت می
کردم، یعنی با دونفر. هیچ کدوم از چت روم نبودن، که اصلا مدت هاست که به
چت روم سر نمی زنم. با یکی شون شدیداً هم فکر بودم و خیلی به من نزدیک
بود، اصلا چرا راه دور بریم، از سایت یک به یک باهاش آشنا شدم. آی دی
اونجا رو هم همون دو سه سال که احساس می کردم به یکی نیاز دارم ساخته
بودم. داشتن ساختار سایتشون رو عوض می کردن و ایمیل زده بودند که بیا
سربزن وگرنه پروفایلت می پره. اصلا یادم نبود که همچین چیزی هم دارم، همون
لحظه که سر زده بودم دختری آنلاین بود که درصد سازگاریش با من خیلی زیاد
بود و از اونجا پیغام فرستادم و آشنا شدیم. چند وقتی گذشته بود که دومی هم
از طریق وبلاگی آشنا شد. خلاصه با خانم اول بعد از گذشت چندین ماه صمیمی
شدیم و یه جورایی وارد فضای احساسی، از نوع اینترنتی، شدیم. معقول البته.
نمی دونم چرا فکر می کردم که ممکنه بشه ادامه داد و حتی رفت و دید. راستش
در مورد خیلی چیزها نزدیک فکر می کردیم و تفاهم داشتیم، بیشتر از هرکس
دیگه ای توی دوستان و آشنایان. نمی دونم چرا فکر می کردم که این آشنایی
اتفاقی با همچین آدمی که اینقدر نزدیکِ به تو، ادامه خوبی می تونه داشته
باشه. امیدوار بودم و امیدوار می کردم اون رو هم. اما...
همه اش الکی
بوده، و امیدی نیست، آینده ای نیست و باید قبل از عمیق تر شدن این رابطه
احساس اینترنتی اون رو به یه رابطه معمولی دوستی، اینترنتی، تغییر بدم.
مثل بقیه دوستام. توی این هاگیر واگیر خانم دوم هم که قرار بود دوست باشه
به سمت رابطه احساسی می رفت. من اما، اصلا نمی خواستم. توی همون یکی گیر
کرده بودم و نمی دونستم چی باید بکنم. اصلا نمی دونستم با خودم چی باید
بکنم تا چه برسه به بقیه. برای همین اصلاً نمی خواستم که رابطه ام به این
شکل سر بگیره و تا اونجا که می تونستم رابطه ام و حرف هام رو عادی نگه می
داشتم. اما از حرف ها و سوال ها و جواب های دختر احساس ناخوشایندی به من
دست می داد، احساس حرکت به سمت یک رابطه احساسی.
اونقدر که برای قطع یک
رابطه هنر دارم اگر یک دهمش رو در شروع رابطه داشتم هیچ وقت نگران از دست
دادن اونی که ممکنه ایده آل من باشه، نداشتم. به هر حال رابطه با خانم دوم
قطع شد اما اولی همچنان پابرجاست و اندک اندک به سمت یک دوستی عادی حرکت
می کنه؛ بدون حرف هایی که فقط به آدم هایی خاص می زنم، حرف هایی که قرار
بود فقط به آدم های خاص بزنم. نه! فقط قرار بود به یه آدم خاص بزنم.
دارم
عادت می کنم به چیزی که بیشتر از تنهایی منو نگران می کرد و از اون بیشتر
می ترسیدم تا تنهایی. دارم عادت می کنم به "عادت به تنهایی".
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23 توسط مداد آبی
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13 توسط مداد آبی
|
خداوند عمر دراز به آیت الله سبحانی عطا کنند که همچنان به نامه نگاری با دکتر سروش ادامه بدهند، شاید که در این گذر جرعه ای هم نصیب ما شود.
جواب
دکتر سروش به نامه دوم
آیت الله سبحانی برای من که فوق العاده بود. پر از نکات ظریف و آموختنی.
پ.ن.
متن با فرمت PDF از
اینجا در دسترس است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1 توسط مداد آبی
|
نمی دانم چه سرُی در تماس است که تا وقتی تماسی برقرار نشده می توان تمام رابطه را فراموش کرد، مگر به امید تماس و آنگاه که تماسی برقرار شد رابطه فراموش ناشدنی می نماید، مگر ...
پس نویس:
هم اکنون جایی خواندم "زبان عشق لمس كردن است"
شاید بی ربط!
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
یک هفته بود که آسمان دلش پر بود، گرفته بود و از زور بغض هی رنگ عوض می کرد. اما امروز یه دل سیر بارید، تمام روز رو بارید؛ اونقدر بارید تا سبک شد، صاف شد و دلش آفتابی. دل من هم باز شد.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22 توسط مداد آبی
|
نمی دونم بعضی ها چرا اینقدر خوشگلن!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14 توسط مداد آبی
|
با تردید به هیچ جایی نمیرسی
پ.ن.
فردا روز تردید نیست، قول میدم اینکار رو انجام بدم.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19 توسط مداد آبی
|
تا الان شده خصوصی ترین چیزهای زندگیت رو به کسی بگی که حتی یک بار هم ندیدیش؟ این یعنی تنهایی.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13 توسط مداد آبی
|
پیرمرد راهی را نشان می داد و می گفت سال ها از اینجا قطار عبور می کرد؛ طول ریل ها روی پل چوبی اما به زحمت به چند متر می رسید. نگاه من همین را می دید و پیرمرد دوردست را.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20 توسط مداد آبی
|
دوست داشتن هم دردسری است بیشتر از دوست نداشتن.
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20 توسط مداد آبی
|
حس خوبی ندارم. بعد از یک ترم سخت و سنگین که قسمت اعظمی از اون رو برای یک درس خاص وقت گذاشته بودم وقتی که نمره اون رو دیدم شوکه شدم. کمترین نمره دوران تحصیلات تکمیلی من. بی انصافی بود. تقریبا تمامی بورس های ممکن در آینده با این نمره پرید. ۶ نمره معدلم رو آورد پایین و این یعنی او جی اس پر!!! حس خوبی ندارم.
پ.ن.
استادش از اون آدم هایی هستش که آرزو می کنی دیگه هیچ وقت توی زندگیت دوباره نبینیش. فکر نمی کردم اینجا هم از این عتیقه ها پیدا بشه.
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20 توسط مداد آبی
|
حس خوبی دارم، بعد از اون امتحان طولانی دیشب رو خیلی خوب خوابیدم و امروز هم توی هوای مطبوع بهاری کلی قدم زدم. چند تا عکس گرفتم و کمی وبلاگ گردی کردم. چت کردم و موسیقی گوش دادم. حس خوبی دارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3 توسط مداد آبی
|
خدا این استادهایی را که مرض دانشجو آزاری دارن شفا بده و اگر قابل درمان نیستن به قعر امتحانات سخت واصل کنه!
دارم می میرم از بس که نوشتم و هنوز پانزده ساعت دیگه هم باید بنویسم. آخه یکی نیست بگه مگر مریضی استاددددددددددددددددددددددددد.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18 توسط مداد آبی
|