تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
دلش تنگ بود، شاید برای یه دوست. شاید هم برای من. آخرین حرف‌هامون برمی‌گشت به خیلی وقت پیش و به چند تا مقاله که از اونجا نمی‌تونست دانلود کنه و ازم خواست براش بفرستم.
 گفت که دلش تنگ شده بود برای من و بعدش از خودش گفت:
"همش با خودم درگیرم، هی فکر می‌کنم نکنه این یه ذره دینی رو که دارم به باد بدم."
"می‌ترسم از عوض شدن، بدون اینکه خودم حواسم باشه، یعنی محیط روم تاثیر بذاره."
" الکل،‌لباس، سیستم زندگی..."

و طبق معمول باز من بودم که می‌رفتم بالای منبر، کلی حرف، مثل همیشه رک و راست اما امیدوار کننده:
- کی گفته محیط قبلی که روی ما تاثیر گذاشته، بهترین بوده؟ یا اصلا خوب بوده؟ من که می‌گم افتضاح بود.
- آدم نباید از عوض شدن بترسه‌، چیزی که آدم باید ازش بترسه گم شدنه
- ...
و طبق معمول " تو یه استثنایی". تقریبا همه یه چیزی تو همین مایه‌ها می‌گن، مگه نه؟

"خیلی دلم برا حرفات تنگیده بود"
- یکی از دوست‌های خوب من هستی. یکی از بهترین‌ها

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

از زیر درخت سنجد که رد شدم بوی شکوفه‌هاش منو یک‌راست برد به امیرآباد،‌ یه خورده بالاتر از دکه روزنامه فروشی علی‌آقا، نرسیده به دفتر پست؛ همون جا که هر سال بهار بوی شکوفه‌هاش مستت می‌کرد. بعدش هم چند تا چرخ زد و زد و رفت به چند سال قبل‌تر و چند صد کیلومتر اونورتر، زیر یه ردیف درخت سنجد؛ طعم سنجد‌های سرخٍ رسیده‌ توی دهن یه بچه که بالای درخت مشغول خوردن بود، به یادت می‌اومد...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

داشتم عکس رفقای قدیمی رو توی اورکات نگاه می‌کردم، هر کدومشون الان یه گوشه‌ای از این دنیا مشغول درس خوندن‌ هستند. یاد روزهای دانشگاه توی ایران افتادم، انگار خیلی سال از اون روزها گذشته، خیلی بیشتر از 4-5 سال. به خودم اومدم دیدم که چند سال دیگه هم عکس‌های اینجا رو نگاه خواهم کرد و لبخندی ...
فکر می‌کنم اینجا داره خیلی زود می‌گذره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

ماجرای دانشگاه زنجان را که دیدم و خواندم یاد موارد مشابه‌ای افتادم که خودم از نزدیک با آنها در ارتباط بودم. یاد استاد زبان تخصصی برق و کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت که چنین پیشنهادی را سالیان سال به دانشجویان دختر می‌داد و همچنان ادامه می‌دهد. به یاد استاد دانشکده ریاضی دانشگاه تربیت مدرس افتادم و شکارهای همیشگی‌اش یا استاد دانشگاه بهشتی و بازگشت استاد مربوطه یه کرسی تدریس بعد از دو سال. یاد اتفاقاتی که دوستانم که هر کدام در گوشه‌ای از این مملکت در حال تدریس در دانشگاه‌ها بودند و هستند و برایم تعریف کرده‌اند. چه کارهایی که برخی از استادان برای رسیدن به تن دختری انجام نمی‌دهند و چه کارهایی که بعضی دختران برای گرفتن نمره‌ای انجام نمی‌دهند.

اما در این مورد دلم بیشتر از آنکه برای خانواده استاد ادبیات دانشگاه زنجان بسوزد که دیگر نمی‌توانند در زنجان سر خود را بلند کنند، برای خانواده دانشجویانی می‌سوزد که دخترانشان تحت فشارهای چنین انسان! هایی مجبور به تن دادن به خواسته‌های آنان می‌شوند. این یکی آنقدر زیرک بوده که بتواند از چنین پیشنهاد بیشرمانه‌ای ابزاری برای فرار از اخراج احتمالی به خاطر سه ترم مشروطی برای خودش دست و پا کند و آبروی استاد! مذکور را به لجن بکشد؛ اما بسیارند دخترکانی که فکر می‌کنند وقتی استادی که سن پدر یا پدربزرگ آنها را دارد و دستی روی شانه‌های آنها می‌کشد از روی حس پدری است و نه از برای آماده کردن او برای پیشنهاد ویلای شمال و بنز سواری!. و وقتی که چنین پیشنهادی به آنها می‌شود آنقدر قوی و زیرک نشده‌اند که بتوانند از دست این انسان! ها فرار کنند و از آن بدتر جایی را ندارند که به آن اعتماد کنند و مشکل‌شان را بازگو کرده، انتظار حمایت داشته باشند.

نمی‌دانم واقعا عبارت "جنگ" برای توصیف موقعیت فعلی برخورد گروهی از مردم با این همه فساد در جامعه چقدر می‌تواند درست باشد، اما مطمئنا ما در جایی هستیم که باید راهی برای ارایه این همه فساد، مالی، سیاسی و اخلاقی به عموم مردم پیدا کنیم. با وجود اینکه از نظر اصول اخلاقی حفظ آبروی متهم باید مد نظر باشد، برجسته کردن این موضوع تنها از طریق در بوق و کرنا کردن آن میسر بوده است. بعضی وقت‌ها در "جنگ" اصول اخلاقی زیرپا گذاشته می‌شود و این امر اجتناب ناپذیر است و این نه به خاطر آن است که شما می‌خواهید، بلکه به این خاطر است که طرف مقابل از بی‌شرمانه‌ترین سلاح‌ها استفاده می‌کند و شما برای رویارویی با او باید بتوانید سلاح او را خنثی کرده و به آن پاسخی بدهید و گاهی اوقات این ممکن نیست مگر با استفاده از سلاح‌های خودش.

وقتی راهی نیست و امیدی به جایی نیست تنها راه برای دانشجوها همین خواهد بود، چه درست و چه نادرست.

از طرف دیگر دلم می‌سوزد برای خودم و مردم؛ وای به حال ما که دل خوشیم به چنین حرکت‌هایی برای رسوا سازی فساد اخلاقی و امثال پالیزدار برای فساد مالی و امثال گنجی برای فساد سیاسی.

پ.ن. اول:
مشکل برای من سوء استفاده این مرد از قدرت خود برای رسیدن به خواسته‌های خود با اعمال فشار به انسانی است که به هر دلیلی تحت قدرت او قرار دارد است.
پ.ن. دوم:
در رابطه با همین موضوع خواهم نوشت "جوانی‌های به تعویق افتاده!"
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

بعضی وقت‌ها بدبیاری‌ها چنان پشت سرهم اتفاق می‌افتند که نمی‌فهمی کدوم رو از کجا خوردی! این‌ جور موقع ها بهترین کار اینه که لبخند بزنی و از بدبیاری‌های متوالی لذت ببری؛ مثل امروز من.

پ.ن.
امان از بارانی که بی‌موقع ببارد و دهانی که بی‌موقع باز شود و کمری که بی‌موقع خم شود و موجی که بی‌موقع سر برسد و ماشینی که بدجا پارک شود و مراسمی که بی‌هنگام برگزار شود و لباسی که بی‌موقع کنده شود و صفی که بی‌موقع بسته شود و دوستی که بی‌موقع مست شود و خیابانی که بی‌موقع تعمیر شود و چراغی که بی‌موقع قرمز شود و خیابانی که بی‌جا یکطرفه شود و ...
 
و البته چقدر خوب است دل خوش!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

    سعدی را چنان دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد، می‌دانم که من صبر از او نتوانم. غزلیات عاشقانه سعدی آنقدر زیبا هستند که باید گفت:
من در بيان وصف تو حيران بمانده‌ام            حدی‌ست حُسن را و تو از حد گذشته‌ای

هم چنان که فضای فکری حاضر در اشعار مولانا مرا جذب می‌کند، زیبایی خارق‌العاده بیان شیوا و تحسین برانگیز سعدی در غزلیاتش مرا غرق در رویاهای خود و عاشقانه‌های او می‌کند. نقطه اتصال من به سعدی کسی نبود جز استاد شجریان که چنان اشعار سعدی را زیبا می‌خوانند که تمامی حس و حال موجود در شعر را منتقل می‌کند.
آنقدر برایم خواندن و شنیدن شعرهای سعدی، بالاخص غزلیات سعدی، لذت بخش است که گاهی هر آنچه برایم فوق‌العاده زیباست بی‌اختیار از سعدی می‌دانمش. نمونه‌اش شعر:
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال      عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو           من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی
که آنقدر زیباست که من تا مدت‌ها گمان می‌کردم از اشعار سعدی است و بارها تمام صفحات غزلیات سعدی را ورق زدم تا آنرا بیابم، غافل از اینکه از شعرهای "عراقی" است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

این هلند چه غوغایی کرده، یاد عکس‌های فان باستن توی اون دفترچه عکس فوتبالیست‌های برادرم افتادم. با اون لباس‌های نارنجی لوزی لوزی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16  توسط مداد آبی  | 

نمی‌دونم چرا، ولی از بچه‌گی همیشه فکر می‌کردم که لیلا حاتمی حتما مادر خیلی خوبی می‌شه. امروز این عکس رو دیدم، نمی‌دونستم مادر شده. خیلی بهش میاد. دستش چقدر قشنگ بچه رو گرفته، بازم نمی‌دونم چرا، ولی معلومه که دست یه مادرٍ .


منبع عکس: پارسینه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

    یکی از خوبی‌های خوندن وبلاگ‌هایی مثل اولدفشن اینه که یاد می‌گیری به دور و برت یه جور دیگه نگاه کنی. اینو امروز توی اتوبوس دیدم. تبلیغ قشنگیه برای استفاده از اتوبوس برای مصرف کمتر سوخت و حفظ محیط زیست.



پ.ن.
من هم در موج وبلاگستان سبز سهیم شدم، هر چند یه کمی دیر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

دیدن مسابقه‌های یورو 2008 توی کلاب‌های دانشگاه چه حالی داره! کلی آدم با ملیت‌های مختلف طرفدار مثلا هلند که سه تا زد به ایتالیا! وای چه حالی داد.
ولی دلم برای گاس هیدینگ سوخت، حقش نبود 4 تا بخوره.
یاد یورو 2000 به خیر، شب‌های کنکور بود و ما مشغول تماشای مسابقه‌ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

امروز رفته بودم خرید. چند تا لباس گران قیمت خریدم، سه چهار تکه لباس حدود 500 دلار. معمولاً این کار رو نمی‌کنم و لباس‌های معمولی می‌خرم و می‌پوشم. موقع برگشتن، فکر می‌کنم برای اولین بار توی اینجا، یه دختر افغانی دیدم. حدوداً 14-15 ساله بود و با مادرش از سر کار برمی‌گشت. من انتهای اتوبوس بودم و دخترک نزدیک من نشست؛ درست جلوی من. لباس فقیرانه‌ای تنش بود. یه تی‌شرت کرمی رنگ و رو رفته که فکر می‌کنم همون لباس کارش هم بود، یا حداقل لباس تبلیغاتی بود که روش نوشته بود... My favorite burger is. کیف غذای کوچک مکعبی سیاه رنگ خودش رو در فاصله بین من و خودش گذاشت. یه بطری آبلیموی Equality سبز رنگ؛ 33٪ آبلیمو، از همون‌هایی که از Food Basics به ارزونترین قیمت می‌تونی بخری، توی جیب کناری کیفش بود که از اون به عنوان بطری آب استفاده می‌کرد. چشمم به روی شانه‌های دخترک افتاد، وای... این رو دیگه مطمئنم که توی کانادا برای اولین بار می دیدم. شونه چپ همون تی‌شرت کرمی تبلیغاتی رنگ و رفته دوخته شده بود؛ یعنی پاره شده بود و دوباره دوخته شده بود. با دست دوخته شده بود. دوختش ساده بود؛ ساده ٍ ساده. دو تا لبه رو می‌ذاری روی همدیگه و کوک‌های بزرگ ساده می‌زنی. اینو از مادرم یاد گرفتم؛ وقتی که بچه بودم و مادرم لباس‌هام رو اینجوری وصله می‌کرد.

حس خوبی نداشتم ولی دیگه خرید کرده بودم... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بعد از مدت‌ها وقت کردم فیلم ببینم. از دیدن Gone Baby Gone لذت بردم. این مرد عجب به دلم نشست. مرد؛ قول، عمل، عشق، حق و مصلحت...
اگر شما جای این مرد بودید کدام یکی رو انتخاب می‌کردید؟










من انتخابش رو ستایش می کنم. من هم همین کار رو می‌کردم.
مطمئنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

We do not need magic to change the world, we carry all the power we need inside ourselves already: we have the power to imagine better.

As is a tale, so is life: not how long it is, but how good it is, is what matters.



J. K. Rowling, Harvard University’s 357th Commencement
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

سفارش نبود مجبور شدیم بریم واندرلند!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

    نظر به فرمایش دوست عزیز اینجانب، کیوان خان، مبنی بر عملگراتر شدن بنده، مفتخریم به اطلاع ایشان برسانیم که در همین راستا پایان‌نامه خود را از موضوعی "دانشگاهی محض" به موضوعی "صنعتی- دانشگاهی " تغییر دادیم. باشد که مقبول نظر صاحب نظران افتد.

پ.ن.
با توجه به عمل کردن به توصیه دوست عزیز دیگر، زیبا خانوم، در مورد روشن کردن لامپ خودم! جا دارد که در همین جا عرض کنیم:
                    سفارشات دوستان جهت اجرا پذیرفته می‌شود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21  توسط مداد آبی  | 

دلم برای فیل‌های بیچاره سوخت، با اون قد و هیکل باید زندگی‌شون رو با دلقک بازی و هل دادن یه تکه چوب یا یه توپ بزرگ ادامه می‌دادند. برای سالیان سال.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

"حرفاشون دیگه برام بی اهمیت شده خودشون هم"
یادم نمیاد که همچین چیزی نوشته‌بودم یا نه، ولی کاملا یادمه که همچین حسی داشتم و مطمئن بودم که بعد از مدتی شما هم یه خنثی شدن و بی اهمیتی اونا برای شما خواهید رسید. از اونجا که آدم محافظه کاری هستم احتمالا براتون ننوشته‌ام. ولی این واقعیت رو تغییر نمیده، من هم دیگه اینجا منتظر نمی‌شم که مثل خونه خودمون همه پای میز باشند تا بعد شروع کنم به غذا خوردن.
بعد از مدتی بی‌اهمیت می‌شن برات، وقتی می‌بینی که فکر می‌کنن که خیلی از تو سرتر هستند، خیلی چیزها می‌دونن، متمدن‌تر اند، ولی اصول اولیه احترام متقابل رو نمیدونن. بعد از مدتی انگار دیگه توی زندگی تو نیستند، هستند و تو هنوز هم اذیت می‌شی، اما انگار نیستند. نمی‌خوای که باشن. می‌خوای که نباشن.
زندگی رو به جلویی دارید و مطمئنم که در اینجا موفق خواهید شد. اینجا سرزمین موفقیت انسان‌هایی مثل شماست. مشتاقانه منتظر دیدن آرامش و موفقیت در زندگی شما هستم.

پ.ن.
کانادا سرزمین رویاها نیست اما می‌تونی رویاهات رو اینجا بسازی


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

    پله‌های دانشکده مهندسی دیگه معمولی نیستند
    یه حس اونجا هست
    و یه لبخند
    و چه لبخند زیبایی ...

پ.ن.
دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

یک بار پدرم به من که نوجوان بودم و عاشق مطالعه گفت:" هدفت از کتاب خواندن این نباشد که تُند تُند تمامش کنی تا ببینی که آخر آن چه می شود چون آخر آن اصلا مهم نیست....مهم مراحلی است که داستان طی می کند و شیوه ی رفتاری و طرز تفکر شخصیتهای کتاب است که هزاران نکته آموزنده دارد و میتواند راهگشای زندگیت شود.... بعد خودت هر جور که می پسندی برای آن داستان پایانی بگذار"!

و این دقیقا حکایت عشق است!! عشق....نقطه ی آغاز آن و روندی که طی می کند....مهم این است که این سعادت را داشته ای که "آن" شوی ....مهم این است که از وقتی که آتشش در جانت می افتد لذّتی بالاتر از آن سوختن نمی خواهی....مهم آن لحظاتی است که زندگیت مملو از نشاط و شوری پایان ناپذیر می شود....حضورش را در تک تک سلولهای بدنت حس می کنی....و به گذشته ی نه چندان دور که فکر میکنی می بینی که زندگیت چقدر بی روح و بی جان بوده....

از وبلاگ خاتون نامه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

هرکه او بیدارتر پردردتر                 هر که او آگاه‌تر رخ زردتر

    تا به حال در اینجا از مولانا چیزی ننوشته‌ام و به گمانم خیلی بی‌انصافی کرده‌ام. قرار بوده که من در اینجا باشم و چطور ممکن است اینهمه مدت من در جایی باشم و از مولانا خبری نباشد؟ عاشق مولانا هستم. نگاه‌اش، روش‌اش، منش‌اش، داستان تغییرات روحی‌اش، غزلیاتش و مثنوی‌اش. اما آنچه بیشتر از همه مرا مجذوب او کرده "خدا"یش است. خدایی که مولانای عارف معرفی کرده، قابل مقایسه با خدایی که مولانای فقیه آن را نمایندگی می‌کرده نیست، که مولانایی که به خدای فقه اعتقاد داشته با مولانایی که ما می‌شناسیم قابل مقایسه نیست.

مولانا اگر همان مولانای فقیه می‌ماند یقینا تعداد کسانی که نام او را شنیده بودند در مقابل آنچه اکنون هست قابل صرف نظر کردن بود. آنچه مولانا را مولانا کرد و این چنین ماندگار، نگاهی بود که او به خدا داشت. خدایی دوست داشتنی که عاشق بود و زیبا بود و رحمت‌اش بیش از دیگر صفاتش مورد توجه قرار گرفته بود. از خدای قهار و انتقام‌جو و خشنی که فقه معرف آن بود و بندگی آن را بشارت می‌داد به امید خلاصی از آتش جهنمش فرسنگ‌ها فاصله داشت. خدایش آنچه به یاد می‌آورد محبت بود و دوست‌داشتن و خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک‌تر است، اما نه برای زدن آن که برای بوسیدنش.

یادم آمد که بگویم خدای من اما خدای "کریم" است. آنکه کَرَمش بیش از هر صفت دیگرش برای من واضح است و دیدنی. قابل احترام است و دوست داشتنی. که نماد کریم بودنش همین جهانی است که در آنیم. که نشانه کریم بودنش ماییم که هستیم. همین بودن ماست. خلق کردن هستی است و ما به عنوان عضوهایی بسیار بسیار کوچک در این چرخه هستی.

پ.ن.
فقط خواستم یادی از مولانا کرده باشم. دلم برایش تنگ شده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21  توسط مداد آبی  | 

          ندارم

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16  توسط مداد آبی  | 

    تصور کنید که یکی رو چند وقت پیش دیدی و ازش خوشت اومده و حس کردی که اون هم از تو خوشش میاد. بعد از یه کنجکاوی مختصر متوجه میشی که اسمش مریم هستش و مثلا مکانیک می خونه. با خودت میگی اینبار که دیدمش میرم باهاش حرف می زنم که ببینم اوضاع چطوریاست. چندبار اونو میبینی و موقعیت حرف زدن پیش نمیاد ولی همچنان هربار که میبینی مطمئن تر میشی که آره، واقعا اون هم علاقمنده. بالاخره امروز بعد از اینکه متوجه میشی کاملا حواسش به توئه و لحظه به لحظه تو رو زیر نظر داره، به خودت جرات میدی و وقتی یه جای خوب گیر آوردی میری می گی:
"سلام، اسم من X، خوبین شما؟"
هول میشه و می گه: "سلام، سلام اسم من هم لیلاست"
چشم های تو چهار تا میشه، ولی به روی خودت نمیاری و ادامه میدی:
"من Y می خونم و ... شما چی میخونی؟"
جواب میده " لیلا" !
"لیلا؟ من پرسیدم که چی میخونید" می گه:
"من! شیمی"!
میگی ای بابا، این که مکانیک می خوند و اسمش مریم بود! خلاصه تو تمام تلاشت رو می کنی که متوجه نشه که متعجب شدی و بعد از اینکه چند تا جمله کوتاه رد و بدل میشه می گی:
"خوش حال شدم، خوب فعلا، بعدا می بینمتون". از جلوی چشش که دور میشی دلت رو میگیری و قه قه میزنی زیر خنده : "ای خاک بر سرت پسر، این که اون نبود! دختره رو اشتباه گرفتی! دلت خوشه از یکی خوشت اومده! واقعا که! همینه دیگه، اگه گنجشک رو هم رنگ کنن بگن بلبله، می گی به به! من از اول از همین بلبله خوشم میومد!"


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

اولین اصل رقص اینه که خودت رو بسپری به ریتم و آهنگ و اصلا به چیزهای دیگه فکر نکنی. این موقع است که لذت بخش میشه. اینو امروز فهمیدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  |