تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
باغ ما پرچین داره

پ.ن.
- سی تیر روز مهمی می‌توانست باشد اگر بیست و هشت مرداد نبود
- از آهنگ‌های ثمین باغچه‌بان (قدیمی برای من! بچه‌گی‌ها)
- خودش رو پیدا نکردم، این رو گوش بدید: عروسک جون

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

به عقب نگاه می‌کنم. سال‌هایی که به گمان خودم شروع کرده بودم به شکل دادن به افکارم. آن روزها آنچه برایم جذاب بود یافتن راهی برای آن همه ظلم (فقر را نماد ظلم می‌دانستم) و نابرابری که در اطراف خود می‌دیدم. و آنچه به این راه منتهی بود "چپ اسلامی" بود و نمادش شریعتی. روزگاری بود که کتاب‌‌هایی که می‌خواندم کتاب‌های "شریعتی" بود و "آل احمد". راستش چیز دیگری در کتابخانه‌هایی که می‌رفتم نبود.)آن سال‌ها برای من سال‌های "شریعتی" و "چپ اسلامی" بود. روزگار غلبه تفکر "ابوذر" بر "من". بنا بر شنیده‌ها تلاشم این بود که عدالت اجتماعی را در برابری "چپ اسلامی" بیابم. ایده‌آل به نظر می‌رسید و می‌توانم درک کنم چرا عده زیادی گمان کردند که راه همان است.(نتیجه‌اش شد همین که می‌بینیم.)

اما من از جنس دیگری بودم. اهل "برابری" نبودم،‌ اهل کار بودم و " مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد". برایم تفاوت داشت آنکه کار می‌کرد و آنکه نمی‌کرد و این برمی‌گشت به کودکی‌ام و خانواده‌ام. در خانواده من تفکر حاکم اقتصاد آزاد بود. با وجود اینکه کارگر بودیم اما همیشه "آزاد" بودیم. به یاد ندارم که پدرم روزمزد برای کسی کار کرده باشد، همیشه برای خودش کار می‌کرد و برادرانم نیز و من نیز به محض اینکه توانستم. دوره کار من  (نمی‌دانم چرا، اما از به کار بردن لفظ کارمند برای خودم اکراه دارم) برای دیگران در واقع کارآموزی بود و هیچ گاه نگاهم کارگری نبود و کارمندی. به محض آنکه توانستم "آزاد" کار کردم.
به اقتصاد آزاد اعتقاد دارم و به کار و به سرمایه‌داری. کار در اقتصاد آزاد ثمره‌اش سرمایه‌داری است و ثمره سرمایه‌داری کار است. و در این چرخه است که "مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد".

هم اکنون "ظلم" را "عدم آزادی" می‌بینم و به جلو نگاه می‌کنم: "کار"
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

Today's fortune: Sell your ideas - they are totally acceptable

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 4  توسط مداد آبی  | 

استاد: خانم ایمیل‌تون رو بدید که حل تمرین‌ها رو براتون بفرستم
دانشجو: استاد ایمیل که نداریم، ولی اگه می‌خواهید می‌تونید اس. ام. اس. بزنید!

پ.ن.
تصور کن! حل تمرین رو اس. ام. اس. بزنی!
تصور کن! دیدنیه؛ قیافه استاد رو می‌گم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بعد از مدت‌ها در حین دیدن یک فیلم اشک از چشمانم جاری شد. اشک شوق بود، اشک اشتیاق، خیال و زیبایی‌های آن. مرا با خود برد ...
Finding Neverland




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

   انگیزه از امید مهمتر است. امید در طولانی مدت راهگشاست و انگیزه در کوتاه مدت. هر دو در یک نکته مهم مشترک‌اند و آن فراهم آوردن امکان تداوم تلاش برای رسیدن به مقصود است، یعنی پشتکار. از نظر برخی مهمترین عامل رسیدن به مقصود پشتکار است و از این رو پشتکار از درجه اهمیتی برابر با آن دو برخوردار است. از منظر دیگر اما، حداقل به یکی از آنها وابسته است و چون وابسته است در مرتبه اهمیت کمتری از آنچه بدان وابسته است برخودار است، نتیجه اینکه انگیزه و امید از اهمیت بالاتری نسبت به پشتکار برخوردارند و بین این دو انگیزه از امید مهمتر است، برای من!

پ.ن.
       لُپ مطلب این بود که بابا پس کو این انگیزه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

دوستی بعد از مدت‌ها از ایران زنگ زده بود. من‌ رو خوب می‌شناسه، بیشتر از خیلی‌های دیگه. از شنیدن صداش خوشحال شدم و شوخی‌های قدیمی رو با هم مرور کردیم و اینکه اینجا وقتی می‌خوام بعضی کار‌ها رو انجام بدم یاد اون می‌افتم. از اینجا و اونجا که گفتیم و شنیدیم؛ قبل از خداحافظی  گفت:
" من به خاطر این زنگ نزدم ها، نکنه این جوری فکر کنی؛ من اون ... رو لازم دارم، مطمئنم که دست توئه، خونه‌اس احتمالا، اگه نبرده باشی اونجا. چطوری می‌تونم ازت بگیرمش، زنگ بزنم خونه‌تون؟ خواهرت می‌تونه پیداش کنه؟"
رفتم توی فکر، دمق شدم، یه چیزهای دیگه‌ای هم می‌گفت، من نمی‌شنیدم اما. به این فکر می‌کردم که نیازی نبود که از شوخی‌های قدیمی و خاطرات حرف بزنیم تا من ... رو بهش بدم. یه ایمیل کافی بود. یادم نمی‌آد چیزی خواسته باشه و من بهش نداده باشم، حتی سهام شرکت رو با یه لبخند روش!
گفتم:
"من همه چیز رو بسته‌بندی کردم، نمی‌دونم توی کدوم کارتن ممکنه باشه، خبرش رو بهت می‌دم، بهت ایمیل می‌زنم"
با خودم گفتم کاش همین هم پیش من جا نمی‌موند. کاش اجازه می‌دادن حداقل خاطره خوبی رو که تلاش می‌کنم توی ذهنم نگه دارم بیشتر از این خرابش نکنن و کاش دوستی‌های چندساله ارزش بیشتری داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

به نظر من نه تنها مسئله این است بلکه این هم مساله است!

پ.ن.
1- از کامنت‌های خودم در وبلاگ یکی از دوستان
2- برای ثبت در تاریخ: نجمه، فینچ، وزیری، سلطانی!
3- به نظر شما والدینِ 50 سال پیش بچه‌هاشونو بیشتر می‌فهمیدند یا الان؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

داری از دانشگاه برمی‌گردی؛ سا عت صفر عاشقیه و تو هوای دلچسب و سکوت نیمه شب رو بهانه کرده‌ای، سرت رو انداختی پایین و زیر لب می‌خونی، به اینجا که می‌رسی:

نه امیدی در دل من، که گشاید مشکل من........... نه فروغ روی مه‌ای که فروزد محفل من
یه لحظه سرت رو میاری بالا و یه جفت رو می‌بینی که جلوی ماشین توی پارکینگ چنان رفته‌اند توی هم و سر و صورت هم رو نوازش می‌کنن که متوجه هیچ چیزی عاشقی خودشون نیستن.
سرت رو می‌کنی رو به آسمون و با یه لبخند می‌گی: دمت گرم دیگه، فقط می‌خواستی دل ما رو بسوزونی؟ ایول بابا، ایول!
سرت رو می‌اندازی پایین و راه‌تو می‌گیری و میری. با خودت میگی: خوب ساعت صفر عاشقیه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

 -: این فیلم رومانتیک و خیلی خوش ساخته
--: نامردی اگه صحنه‌هاش رو تنهایی ببینی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

فیلم Immortal Beloved برایم بسیار جالب بود. نتیجه روایتی جذاب از زندگی بتهوون، بازی زیبای "گری اودلمن" در نقش بتهوون، موسیقی بسیار جذاب فیلم و در واقع مروری بر سمفونی‌های بتهوون؛ فیلمی خوش‌ساخت، دیدنی و گوش‌نواز شده است که تماشای آن بسیار لذت بخش است.









+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

     " امید من به شما دبستانی‌هاست" امام خمینی.

سالها قبل این نوشته در صفحه اول کتاب‌هایی درسی دوره ابتدایی به چشم من می‌خورد. عکس چند کودک "دبستانی" در کنار ایشان. برق چشمان "دبستانی"‌ها و آن لبخندهای مهربان بر چهره‌ها احساس خوشایندی در من ایجاد می‌کرد.
سالها بعد، همان "دبستانی‌ها، اما اینبار در دانشگاه، وقتی می‌خواندند "یار دبستانی من، با من و همراه منی"
چنان "چوب الف" بر سرشان فرود آمد که اشک‌ و خون در چشمانشان یکی شد. فراموش نمی‌کنم چشم آن یار "دبستانی" را که کور شد و ریش‌تراشی که ربوده شد!
کوی! کوی دانشگاه!
دانشجویان قربانی کینه‌توزی و انتقام‌گیری عده‌ای شدند که بعدها وقیحانه با "اخراجی‌ها" به کوی برگشتند و باز هم با لبخندی مهربان!
خاتمی را به خاطر اینکه استعفا نداد هیچگاه نخواهم بخشید. رئیس جمهور باید از حقوق "دبستانی‌ها" دفاع می‌کرد، قسم خورده بود و اگر نمی‌توانست باید استعفا می‌داد.

پ.ن.
چکاوک
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بعضی وقت‌ها آنقدر کار روی سر شما ریخته می‌شه که حتی وقت نمی‌کنید به اینجا سر بزنید و چیزی بنویسید. البته خانه جدید درد سرهای خودش رو داره، از بی اینترنتی چند روز اول گرفته تا باز کردن و چیدن همه وسایل و البته افسردگی!

در همین راستا : فرمان دوازدهم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

   خوابم نمی‌برد
   دلشوره دارم
   ... "اتفاقی افتاده است؟"
آهسته پاسخ داد:
   تو را نمی‌برد
   دلشوره دارد
   و می‌پرسد
   "اتفاقی افتاده است؟"...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

    مهمترین چیز سر جلسه کنکور اون کیک و ساندیسی هستش که می‌دن.

پ.ن.
آرزوی موفقیت برای دوستانی که این هفته کنکور دارند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

    هر روز که می‌گذره نسبت به دانشگاهمون ارادت بیشتری پیدا می‌کنم. امروز کاشف به عمل آمد که گوگل مسابقه "بازی‌های گوگل" رو در کل دنیا فقط در چهار دانشگاه MIT، استنفورد، هاروارد و دانشگاه ما برگزار کرده! دانشگاه‌مون از قبل که نورچشمی مایکروسافت بود و جناب بیل گیتس چندین بار اینجا تشریف آوردند و کلی هم پول خرج کردند و حالا گوگل هم داره سعی می‌کنه که از غافله عقب نمونه و ما رو جذب کنه!

پ.ن.
- جُک‌اش رو حتما شنیدید: ما سه تا رو کجا می‌برین؟!
- جداً من اینجا چه کار می‌کنم؟ یه اشتباهی رخ داده!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

دیدن فیلم La vie en rose با زیرنویس انگلیسی برای من مثل این بود که یه آلمانی فیلم "دلشدگان"  مرحوم علی حاتمی رو با زیرنویس فرانسه ببینه!



پ.ن.
- چقدر دوست داشتم فرانسوی بلد بودم.
- بی انصافی بود که از قشنگی فیلم چیزی نگفته بودم، اما مطمئنم که می‌تونست خیلی لذت بخش‌تر باشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  |