خسته شدهام.
خسته شدهام از بس تنهایی رفتم رستوران،
خسته شدهام از بس با پسرها رفتم کافیشاپ،
خسته شدهام از بس با دخترهایی رفتهام گردش که هیچ حسی نسبت به اونا نداشتهام.
دلم میخواد وقتی میرم رستوران؛ یکی روبروم باشه که وقتی نگاهش میکنم دلم گرم شه، وقتی صداشو میشنوم آروم شم و از تماشای غذا خوردنش لذت ببرم و وقتی دارم غذا میخورم تمام حواسم به حرفهای اون باشه ...
دلم میخواد وقتی میرم کافیشاپ؛ یکی کنارم بشینه که گرمی نفسهاشو حس کنم، حس کنم داره منو نگاه میکنه با چشمهای نازش، حس کنم دستهای مهربونش رو و لبخند دلنشینش رو ...
دلم میخواد، دلم میخواد وقتی میرم گردش؛ قهقهه خنده اونی که دوستش دارم رو بشنوم، راه رفتن در کنار اون خون منو به گردش دربیاره، وقتی سیخهای جوجه رو روی منقل گرفتهام یه چشمم به جوجهها باشه و یه چشم به اون، وقتی بلالها رو روی اتیش گرفتهام حواسم باشه که بهترینشون رو باید سوا کنم ...
دلم میخواد اینجا باشه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23 توسط مداد آبی
|
هیچی مثل دیدن یه عشق قدیمی آدم رو به هم نمیریزه.
مخصوصاً اگر با کسی باشه و تو تنها ...
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1 توسط مداد آبی
|
خوب به من چه؟! خیلی در پیت بود! نمیشه که آدم از هر چیزی تعریف کنه. طرف فکر میکنه جداً خوب بوده، دو روز دیگه برای اونی که براش شعر گفته میخونه، آبروش میره! از اون بدتر، سطح توقعش از خودش در همین حد باقی میمونه. آدم باید یاد بگیره.
لطفاً جنبه انتقاد داشته باشید! نقد همینه دیگه، شیرینی و شکر که نمیدن توی نقد!
پ.ن.
"میمون حوری میشود" یعنی چی آخه؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1 توسط مداد آبی
|
خانوم سلن دارن تشریف میارن اینورا، ببینم قسمت میشه یه شب بریم خدمتشون!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
حسی متضاد در نگاه و رفتارش
و
حسی متضاد در نگاه و رفتارم
اتفاقی در حال وقوع است...
آرامش و گرما
یا
آتش و خاکستر؟
"زمان" تو میدانی!
و به من نیز خواهی گفت
آهای زمان، چقدر تو را دوست دارم.
باور کن،
در میان هر آنچه در جهان هست
مفهوم تو و نقش تو برایم از همه جذابتر و دوست داشتنیتر است.
میدانم که که قطعاً میتوان هستی را از بعد دیگری به جز زمان هم به تماشا نشست و البته میدانی که دیدن جهان در بعدی که تو در آن نیستی هم جذاب و محسور کننده است.
هم بودن و هم نبودنت را دوست دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1 توسط مداد آبی
|
نصف المپیک برای زنان بوده این همه سال ما خبر نداشتیم!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23 توسط مداد آبی
|
و ما امتحان دادیم
برای یک لقمه نان
و شاید سفری به کوبا
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
اگر کسی از دست شما به هر دلیلی ناراحت شده، دیگه فرداش سربهسر اون نذارین. عواقب خطرناکی داره!
پ.ن.
مخصوصا اگر میزبانِ شب ژیلا بوده باشه!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2 توسط مداد آبی
|
اگر به مناسبت تولد کسی به سورپرایز پارتی دعوت شدی، خیلی با آن یکی مهمان که تولدشه گرم نگیر. تو خبر نداری، شاید توی همین چند ساعتی که میزبان رو ندیدی، میزبان محترم از دست اون یکی مهمان شدیداً ناراحت شده باشه و ناراحتی میزبان از اون یکی مهمان دامن تو رو هم بگیره!
تقصیر تو چیه؟ خوب معلومه! با اون مهمان مغضوب گرم گرفتی، تازه میخواستی بهش خوش بگذره!
از کجا باید میفهمیدی اوضاع قمر در عقرب شده؟ اون دیگه مشکل خودته!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
از نرمافزارهای درٍ پیت استفاده نفرمایید!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2 توسط مداد آبی
|
نوستالژی یعنی حس غمگین بودن به خاطر دوری از جایی و موقعیتی که دوستش داری و مدت زیادی ازش دور بودی و دوست داری برگردی اونجا.
یه حس عجیب و غریب که اغلب برای دوران کودکی و زادگاه آدمها وجود داره. مخصوصا برای کسانی که در غربتاند.
بعضیها میگن یعنی غم دوری از خانه.
پ.ن.
- ریشه کلمه
Nostalgia یونانی هست و از nostos +algos تشکیل میشه که به معنی "بازگشت به خانه" و "درد" هستند.
- اطلاعات عمومی بود و به احوالات بنده هیچ ربطی نداره!
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3 توسط مداد آبی
|
عاشقی زیباست، حتی عاشقی دیگران
پ.ن.
- برند عزیز
عاشق شدهای ای دل سودات مبارک.
-
صیاد آهنگ زیبایی است برای دوران عاشقی.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1 توسط مداد آبی
|
امروز داشتم توی یوتیوب میگشتم به این آهنگ زیبای
Love is Blue از ساختههای پُل ماریت رسیدم. از شنیدنش بسی لذت بردم.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
بعد از حدود 45 روز ایمیلی زده بودم به استادم، در جواب استاد محترم یه چیزی نوشته بودند توی این مایهها: به به! چه عجب! تو هنوز هستی! فکر کردم رفتی خونهتون! خوبی؟ خیلی وقت نیستی!
منو میگی، داشتم عصبانی میشدم که بگم "پدر بیامرز همه زندگی ما، به غیر از اون 17-18 ساعت هر روز، شده کار کردن توی این آزمایشگاه، اینه جوابش!" که دیدم آخر ایمیل تشکرات ویژه رو از کارهایی که کردم ذکر کرده، به بزرگی خودم ازش گذشتم! وگرنه ...
پ.ن.
خودتون حدس بزنید ... چیه!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22 توسط مداد آبی
|
استعدادم در بازیهای جدید هم بد نیست! بهترین نبودم ولی مثل همیشه جزو خوبها چرا!
نمیدانم چقدر خوب است یا بد، ولی خیلی کم دغدغه "بهترین" بودن را داشتها، شاید هم اصلا نداشتهام. همیشه برایم اینکه در بین "خوب"های چندین گروه قرار بگیرم برایم جذابتر از "بهترین" بودن در یکی و نبودن در بقیه آنها بوده است. اینطور لذت بخشتر است برای من، و به اعتدال نزدیکتر.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
ممکنه برای کسی زندگی و مرگ برابر باشن؟ نه، منظورم در یک لحظه خاص که مثلا کسی مشکل خیلی بزرگی داره و همون لحظه فکر میکنه که حتی اگر بمیره بهتر هم باشه، نیست. منظورم پایه و اساس فکر شخصه که فلسفه زندگی رو هم با همون بنا میکنه و میپردازه.
با این طرز فکر آشنا نیستم.
پ.ن.
به نظرم زندگی خودش به تنهایی ارزش بسیار بالایی داره، بگذریم از چطور زندگی کردن.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3 توسط مداد آبی
|
ریز میخندد، تیز نگاه میکند و حواسش به نگاهها هست. دستها نزدیک سینه است.
میدانم.
میخندانمش، کمتر نگاهش میکنم، حواسم به ورقهای بازیست.
میداند.
کمتر نگاهم میکند. دستها جلوی صورتاند. بازی میکند.
پ.ن.
ثبت در تاریخ: تیشاپ- پوکر- موچا- Free
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3 توسط مداد آبی
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
بعضی بلاگرها فکر میکنند که مردم علم غیب دارند؛ یه چیزی میپرسن بعدش میان شاکی میشن و میگن چرا به سوالی که من پرسیدم جواب دادی! یه خرده خلاقیت به خرج میدادی جواب یه سوال دیگه رو میدادی!؟
پ.ن.
1- آدم چی بگه؟!
2- بهتره هیچی نگه!
3- معلومه که اصلا منظورم آنی نیست دیگه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23 توسط مداد آبی
|
چه حالی میده وقتی توی یه جایی نظر میدی و هنوز چند ثانیه نگذشته برمیگردی وبلاگ خودت میبینی طرف جواب هم داده!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0 توسط مداد آبی
|
جناب موحد، من ادعای فهم کامل نوشتهها و افکار و عقاید دکتر شریعتی را نکردهام. فهم من از نوشتهها و سخنرانیهای ایشان به اندازه وُسع خودم و سطح شعور و ادراکی بوده که در این مدت کسب کردهام. مسلما افراد دیگری با سطح شعور متفاوت، برداشتی متفاوت از این خوان گسترده داشته و خواهند داشت.
ممکن است برداشت من همانگونه که شما میگویید "سطحی و عامی و شوری" باشد. چه کنیم؟ بیش از این در بساط نیست!
علیرغم اکراه باطنی برای اینکار، از باب روشن کردن ذهن جنابعالی، نیز یادگاری برای خودم، نکاتی چند در مورد نوشتههای شما در ادامه مطلب عرض میکنم.
پ.ن.
- مربوط به مطلب
نگاه
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1 توسط مداد آبی
|