تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
  جَستم
  از عشق
  از گرداب سیاه چشمانش
  که مرا می‌ربود ازاعماق سیاه درونم
  و باز
  تنها
  تنها
  تنهایم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

تا نسوزد
         برنیاید بوی دود
                           پخته داند
                                       کاین سخن با خام نیست

سوختم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

بعضی‌ها واقعاً حال به‌هم زن هستند. خدایا من رو کمتر با همچین آدم‌هایی روبرو کن. می‌دونی تحملم در این زمینه کمه، هر چی دیدن از چشم خودشون دیدن‌ها، از من گفتن...

پ.ن.
- حالم از هر چی آدم تازه به دوران رسیده‌ِ گدا صفت به هم می‌خوره! دروغ گویی و دو رویی قطعاً از مشخصه‌های همچین آدمیه.
- واقعاً‌ جزو اون چیزهایی هست که نمی‌تونم تحمل کنم و متاسفانه در حوالی این ده دو نفرشون هستند. خدا به خیر بگذرونه!
- دوست دختر بعضی‌ها یه مرد 25 ساله از آب در می‌آد!
- !I can't hide my feeling about s.one: u r so disgusting man

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس                          که چنان زو شده‌ام بی‌سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد                                    که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

بعضی وقت‌ها حس‌هایی در تو بوجود می‌آد که نمی‌دونی دقیقا چیه. یه حس تنها نیست، ترکیبی از حس‌ها و حال‌هاست. حسادت نیست، ولی هست. دوست داشتن نیست، ولی هست. ناراحتی نیست، ولی هست. تحسین نیست،‌ ولی هست و ...
این حس‌های ترکیبی خیلی حال می‌دن!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11  توسط مداد آبی  | 

هزار و دویست کیلومتر رانندگی،  چهار Demerit point و سیصد و بیست و سه دلار جریمه برای سرعت 143 کیلومتر بر ساعت و چند عکس؛ خلاصه مهمترین کارهای انجام شده در 15 ساعت گذشته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18  توسط مداد آبی  | 

بد جوری رو دست خوردم توی اولین برخورد! از اون کارهایی کرد که از دخترهای مارمولک بر‌می‌آد. از نگاهش متوجه شدم که می‌خواد تلافی کنه، بهش برخورده بود. مطمئن بودم که اینکار رو می‌کنه، ولی باز در لحظه آخر اطمینان کردم؛ شکلاتم رو ازم گرفت، پوست اون یکی شکلات رو داد دستم!
از روی صندلی پریدم بالا ...
پ.ن.
اشکان نهال در تای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

دقت کردید خرید اینترنتی چقدر لذت بخشه؟ امروز رسید، از خودِ خودِ خارج! بوش هم خارجیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

سال ما سهمیه بندی کنکور عوض شد، وگرنه با همین رتبه سال قبلش من تو MIT قبول می‌شدم!

پ.ن.
چی قبول شدی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 7  توسط مداد آبی  | 

بعضی آدم‌ها خسیس هستند. در واقع یکی از خصوصیت‌های اخلاقی‌شون خست هست، به هر دلیلی.
بعضی‌ها نشون می‌دن که خسیس هستند، اما نیستند و بعضی دیگه تا با اونها زندگی نکنی نمی‌تونی از رفتارشون بفهمی که خسیس‌اند. در این میان بعضی موقع‌ها برای بعضی آدم‌ها یک سری اتفاقاتی پشت سرهم می‌افته که طوری نشون می‌ده که گویا اون آدم‌ها خسیس‌اند و در واقع نیستند. این وسط تنها چیزی که روشنگر خواهد بود زمان است، عشق من!

پ.ن.
1- در همین راستا ناصر خسرو می‌گه:
هرگز نشود خسیس و کاهل            اندر دو جهان به خیر مشهور

2- به جون خودم من خسیس نیستم!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

یعضی وقت‌ها آدم‌ها کارهای احمقانه/بچه‌گانه‌ای انجام می‌دن. تا اینجاش خیلی بد نیست، طبیعیه. مشکل وقتی رخ می‌ده که بخوان بر انجام این کارهای احمقانه اصرار کنن و با وجود اینکه می‌دونن احمقانه‌ است به انجام دادنش ادامه بدهند. مثل بعضی از کارهای هر روز من!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

چشم‌هایم را می‌بندم و فکر می‌کنم به آنچه گفت. توجیهی نمی‌توانم بیابم. از دست او دلخور شده‌ام. سخت. نمی‌دانم چرا اینگونه قضاوت کرده است. فکر می‌کنم، فکر...
از خواب بیدار شو.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

دیدین بعضی‌ها همه‌اش می‌خورن به در و دیوار؟ یعنی اشکال از اوناست یا در و دیوار؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم
اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم
من از عمری که با زاهد فنا کردم
من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم
من امشب گوشه میخانه می‌مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

به هر جا پا گذارم کینه‌ها بینم
هزاران چهره‌ در آینه‌ها بینم
چه جایی خوش‌تر از میخانه بگزینم
من اینجا مست و حیرانم
در اینجا هرکه در دل باور داری
در اینجا هر غمی خنیاگری دارد
که در میخانه حتی دشمنت با خود به جای دشنه دستش ساغری دارد
من امشب گوشه ‌میخانه می‌مانم

در اینجا جز به کوی یار راهی نیست
در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست
در اینجا پادشاه عاشقان ساقی‌است
که او هم گاه و گاهی هست و گاهی نیست
در اینجا خون مردم خفته بر خون نیست
در اینجا چهره آزادگی گم نیست
در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست

به نام عشق می‌خوانم
من امشب گوشه میخانه می‌مانم

پ.ن.
"سرزمین بی‌کران" گروه مستان اجرا شده در کاخ نیاوران

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

ناراحت هستم. ولی نمی‌دونم از دست کی. خودم؟ آقای برند؟ توپ سفید؟ آقا چاقه؟ ...
احتمالا خودم.
اولین افطار ماه رمضان عجب ماجرایی شد. فقط قرار بود کانکشن اینترنت رو درست کنم و برگردم خونه. هنوز هم اشتهای خوردن چیزی ندارم.
اصلا به من چه. چرا اینجوری می‌شه. واقعا اگر یکبار دیگه همچین اتفاقی بیافته و بدون علت و قصد همدیگه رو ناراحت کنیم، مسلما در رابطه‌ام تجدید نظر می‌کنم.
اعصاب دو نفر آدم الکی برای چند روز به هم می‌ریزه سر هیچ و پوچ. که چی؟ آقا می‌خواد بگه می‌فهمه! خواستم نفهمی صد سال! می‌فهمی؟ خوب برای خودت بفهم، چرا جار می‌زنی؟ خدا رو شکر که هیچی نمی‌دونی! به قول یارو، خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد. ظرفیت و جنبه هم چیز خوبیه. آخه تو ...
نه، برای چی توی کار مردم دخالت می‌کنی؟ اصلا به تو چه! می‌خوای بگی عقل کلی؟ تیزی؟! خیلی باهوشی؟ بگن ف رفتی تا فرحزاد و اومدی؟ مرده شوره این اخلاقت.
یادم نمی‌آد قبلا از این کارا کرده باشی. همیشه خدا هر چیزی می‌فهمیدی برای خودت بود و اگر ازت می‌پرسیدن شاید یه چیزکی می‌گفت وگرنه اونقدر می‌موند که همه یادشون بره و فکر کنن که چقدر بی‌اهمیت بوده و این یارو هم که بابا بی‌خیال، اصلا حواسش به این چیزها نیست. الان اما دوست داری جار بزنی. بگی، ببین، من می‌فهمم. می‌دونم. خیلی تیزم... حتی چیزهایی می‌گی که چشم‌های همه چهارتا می‌شه و کیف می‌کنی!. این‌ها رو قبلا هم می‌دونستی، چرا نمی‌گفتی؟!
چه‌ات شده؟ خوردی به سنگ یا جواهر؟ گیرم جواهر. به تو چه.
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای یعنی چه؟      قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه؟
به تو چه!
گیرم که هست. گیرم که نشناخته، من نمی‌فهمم که تو چی می‌گی. یعنی تو چرا جلز و بلز می‌کنی.
بدیش می‌دونی چیه؟ اینه که خودت که به درک، اون رو هم چند روز می‌فرستی کما. و باز ...
چیه؟ چته؟ قطعا عاشق نشدی. خودت می‌دونی.
چرا؟ برای اینکه من می‌شناسمت. نشدی پسر. نشدی.
نمی‌دونم چه مرگته، ولی داری حالم رو به هم می‌زنی و می‌دونی چرا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی 

ماه رمضان همیشه حس و حال خاص خودش رو برای من داشته؛ چه سال‌هایی که در خانه بودم و با صدای مادر یا خواهر برای خوردن سحری از خواب بیدار می‌شدم، چه سال‌هایی که دور از خانه بودم و با صدای ساعت برای گرفتن سحری بیدار می‌شدم و چه سالی که از خانه دورتر بودم و از بیدار شدن سحر خبری نبود.
چه سال‌هایی که همیشه دور سفره با استکانی آب داغ و خرما و نان و پنیر افطار می‌کردیم، چه سال‌هایی که قبل از افطار در صف می‌ایستادم، چه روز‌هایی که با آش دور میدان ونک افطار می‌کردم و چه سالی که تنها دور میز می‌نشستم و با عکس خودم در آینه افطار می‌کردم.
در همه این سال‌ها یک چیز همیشه همراه بود. مناجات و ربنای شجریان.
این دهان بستی دهانی باز شد     تا خورنده‌ی لقمه‌های راز شد

در این ماه بیشتر از هر چیز به دعای خیر نیاز دارم.
دریغ نکنید لطفا.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

انتظار فیلم بهتری رو داشتم از اصغر فرهادی و همسرش. نمی‌دونم چقدر از این فیلم رو می‌شه به نام اصغر فرهادی نوشت و چقدر رو به نام همسرش. اما وقتی این فیلم رو با "رقص در غبار" مقایسه می‌کنم می‌بینم که اصغر فرهادی راهش رو کج کرده. دلچسبی کارهای اون رو نداره و  فیلمش فقط بوی فیلم‌های اصغر فرهادی رو می‌ده. امیدوارم که دیالوگی که مهران مدیری می‌گه "داشتن زن خنگ هم نعمتیه"، در سکانسی که از بالای پشت بام با زنش در پنجره حرف می‌زنه، در مورد خودش هم صادق باشه و باز فیلم‌های بهتری از اصغر فرهادی ببینیم.
اگر فیلم قراره که مثلا کار روشنگری هم بکنه و تشری بزنه به مردم ما و عادات بدمون، دستشون درد نکنه، ولی کار جامعه ما با نشان دادن ترس یک خانم مدیر از بچه‌های مدرسه درست نمی‌شه. این‌ها حرف‌هایی نیست که به خاطرش الان دو ساعت فیلم بسازی. چرا اینقدر از جامعه عقب هستند این هنرمندان عزیز. ایرج پزشک‌زاد و ناصر تقوایی چند "دهه" پیش این‌ها رو خیلی بهتر و صریح‌تر و قشنگ‌تر گفته و نشان داده‌اند.
تکلیف من بیننده توی این فیلم معلوم نیست، با چی طرف هستم؛‌ یک کار طنز سبک مثل برنامه‌های نود قسمتی تلویزیون، که با حضور شاخص‌ترین آدم این برنامه‌ها (مهران مدیری) در این فیلم کاملا این شبهه تقویت می‌شه، و یا با یک فیلم جدی از جنس فیلم‌های قبلی اصغر فرهادی،‌ که در همه جای فیلم رد پاش دیده می‌شه.
استفاده از طنز سبک، مثل صحنه وزن کردن گوسفند،  تیکه "جای مادر شما هم خالیه" در صحنه‌ای که مثلا فیلم‌نامه نویس شق‌القمر می‌کنن و رو می‌کنن که همسایه‌ها به جای آنتالیا دارن می‌رن شمال، و باز هم به خیال خودشون با چه ظرافتی یکی دیگه از عادات بد ما ایرانی‌ها رو گوشزد می‌کنن، و یا اشتباه کردن "دیش" و "جیش" و ... فیلم رو از دسته دوم جدا می‌کنه و نشون می‌ده که باید اصغر فرهادی رو هم در راهی که پیمان قاسم‌خانی با اون هوش فوق‌العاده‌اش در نویسندگی طی کرده  ببینیم.
جمع بندی من از این فیلم این بود که اگر نگم فیلم‌نامه نویس کم گذاشته بود، می‌تونم اینو بگم که آقای نویسنده بیش‌تر از کار‌های قبلی نگاهش به پول بوده ولی دوست نداشته که توی رزومه کاری خودش همچین فیلمی بیاد؛ و خوب اولین فیلم همسرش می‌تونه محل خوبی باشه برای مزه مزه کردن فیلم پول‌ساز با چاشنی سبک اصغر فرهادی.
منتظر فیلم بعدی اصغر فرهادی هستم!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

Try doing something good for someone TODAY

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

یه بسته بستنی چوبی از این میوه‌ای‌ها گرفته‌ام انداخته‌ام توی یخچال؛ هر از چندی یکی از بسته‌های سفید رو باز می‌کنم و از کشف رنگ و طعمش کلی لذت می‌برم. امروز برای اولین بار نارنجی بود با طعم پرتقال. عین آلاسکا‌هایی که وقتی بچه‌تر بودم می‌خوردم. همیشه‌ هم مامان دعوام می‌کرد.
خیلی کوچولو بودم، یادمه سال‌های جنگ بود. خونه‌مون پشت مسجد بود و لب خیابون. توی همون سال‌ها اولین فعالیت اقتصادی خودم رو انجام دادم. یادمه که به مامان اصرار می‌کردم که می‌خوام یه چیزی بفروشم. دقیقا یادم نیست چی، ولی یه سری خرت و پرت که فکر کنم خوراکی بودن، دم در خونه‌مون گذاشتم روی یه سینی بالای یه جعبه و نشستم که بفروشم! بازم یادم نمی‌آد که چیزی فروختم یا نه، ولی اون حس فوق‌العاده رو یادمه. حداکثر پنج سالم بود.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
.
.
.
کاش
کاش عشق را زبان سخن بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

همین الان داشتم سخنرانی هیلاری کلینتون رو برای اعلام حمایت از باراک اوباما در جمع دمکرات‌ها نگاه می‌کردم. چقدر این آمریکایی‌ها با ما متفاوتند. شعارهای انتخاباتی، نگاهی که به انتخابات دارند و شعور انتخاباتی‌شون زمین تا آسمون با ما فرق داره.
اینکه هیلاری بعد از اون همه مبارزه با اوباما، الان به عنوان یک دمکرات چنین حمایت جانانه‌ای از باراک می‌کنه در ایران غیر ممکن هست که ببینید؛ چه در میان راستی‌ها و چه در میان چپی‌ها. نمونه اون هم حضور همزمان اون همه کاندیدای "اصولگرا" و "اصلاح‌طلب" در انتخابات قبل و همچنین ساز مخالف جناب شیخ کروبی در انتخابات سال بعد است.
مثالی که هیلاری برای اهمیت انتخاب باراک اوباما زد بسیار جالب بود. اینکه الان من به عنوان یک زن، سناتور نیویورک و نامزد ریاست جمهوری شدم، و حتی قبل‌تر از اون،‌ اینکه الان زنان رای می‌دهند نتیجه انتخاب صحیح مردم آمریکا در سال 1920است. سالی که مادر هیلاری متولد شد و الان نتیجه‌اش این شده که بعد از هشتاد و هشت سال دختر هیلاری الان می‌تونه بیاد و رای بده و امیدوار باشه که رئیس جمهور آمریکا بشه. " به بچه‌هاتون، نوه‌ها تون و نتیجه‌هاتون فکر کنید و ببینید که چقدر این انتخاب شما می‌تونه زندگی اون‌ها رو تغییر بده". باراک اوباما "باید" رئیس جمهور بشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

بعضی وقت‌ها آدم کارهایی انجام می‌ده که بعداّ کلی بابت اون اذیت می‌شه. نه اینکه کسی اذیت بخواد بکنه، خود آدم خودش رو اذیت می‌کنه. کمتر پیش می‌آد که از آشنایی مستقیم با کسی اکراه داشته باشم. یعنی عموما من همونطور که برای همه هستم در دسترس همه هم هستم و اونطور که برای کس خاصی هستم فقط برای شخص اوست که اینگونه‌ام. تعداد آدم‌هایی که مقداری که از "من" که می‌شناسند بیشتر از بقیه است خیلی زیاد نیست. که البته این به خاطر شرایط خاصی هست که برای شناختن بیش از مقدار عادی لازم داریم که "من"، باز هم به دلایل خاص خودم، به ندرت چنین شرایط خاصی رو تا به حال انتخاب کرده و یا بسط داده‌ام.
حال تصور کنید که در دایره روابط در دنیای اینترنت که نوشته‌ها؛ بالاخص نوشته‌های من، به دلیل کامل نبودن نوشته و عدم توانایی من در نگارش آنچه می‌اندیشم و حتی به دلیل ناتوانی ذاتی نگارش در بیان احساسات و افکار و عقاید و عواطف، چقدر ممکن است موجب بروز سوءتفاهم گردد.
در این میان، گاهی افرادی هستند که به دلایلی نامعلوم برای بقیه، و حتی گاهی نامعلوم برای خود شخص، از درجه اهمیت بالایی برخوردارند و نوشته‌های ایشان هم گاهی حتی شاید بدون اینکه مخاطب آن نوشته‌ها "من" باشم چنان ذهن را مشغول می‌کند که تنها اثرش اعصابی خرد و اخم‌هایی در هم رفته در انتهای شب است. کلاف سر در گمی که هیچ سری از آن در دست شما نیست و فقط با گره‌هایی مواجه‌اید که حتی با دندان هم باز نمی‌شود و دندان شما را توان بریدن آن گره‌ها هم نیست.

پ.ن.
به هم ریخته بود؟ می‌دانم. اثر دوم همین بوده گویا!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

وقتی ازش خواستیم "گل سنگم" رو بخونه فکر نمی‌کردم که اینقدر من رو ببره با خودش این آهنگ. رفتم با تمام حسم، یه لحظه اشکم رو توی چشمام حس کردم. چشم‌هامو که باز کردم دیدم نگاهش رو دزدید. زل زده بود توی صورت من. بعد توی راه ازم پرسید: "اگه ازت بپرسن توی ایران بیشتر از همه دلت برای کی تنگ شده، کی رو می‌گی؟"
- بابام.

پ.ن.
- رستورانش من رو یاد چهارراه ولی‌عصر انداخت. بد جور هوس ایران‌تک کردم.
- این برند وقتی خانم رو می‌بینه کلاّ این رو اونرو می‌شه. البته که من سر به سرش نمی‌ذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

بزرگترین لذت من در نوشتن، صرف نظر کردن از خواننده احتمالی است!

پ.ن.
همیشه متناسب با نوشته شما خواننده مناسب هم پیدا می‌شود.


+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16  توسط مداد آبی  | 

از طلا گرفتن هادی ساعی فوق‌العاده خوشحال شدم. این آقا معرکه‌ است، باید از نزدیک ببینیدش تا بفهمید چی‌ می‌گم. آقاست.
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

عادت دارم که نوشته‌های خودم رو هم از توی گوگل ریدر بخونم؛ وقتی امروز داشتم نوشته قبلی خودم رو می‌خوندم، حالم بد شد! با خودم گفتم اه اه، چقدر این پسره غر غر می‌کنه؛ عین این بچه‌ها. اومده اینجا می‌گه من اینو می‌خوام، اونو نمی‌خوام، دلم می‌خواد، دلم می‌خواد! آدم رو یاد بچه‌های پنج ساله می‌اندازه این یارو!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  |