تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
آفتاب هنوز در نیومده بود. مثل هر روز صبح رفت زیر دوش آب گرم؛ بدن خیسش اونجا بود ولی خودش نه. وقتی با حوله شروع کرد سرش رو خشک کردن تازه متوجه شد که اصلا حواسش نبوده مثل هر روز صورتش رو اصلاح کنه، نگاهی انداخت به تیغ که گوشه لبه وان منتظر نشسته بود،‌ حیران نگاهش می‌کرد ...
مثل هر روز پشت میز روبروی مانیتورش نشسته بود و زل زده بود به اون تصویر پس‌زمینه آبی آسمانی؛ باز هم بدنش اونجا بود ولی خودش... . برگ سرخ توی مونیتور تا حالا اینقدر خودش رو جلوی چشمای اون ندیده بود ...
مثل هر روز عصر رفت به سمت خونه؛ هوا سردتر از اونی بود که بخواد مثل این چند وقت قدم‌زنان تا خونه بره. پشت دیوارهای شیشه‌ای ساختمان روبروی ایستگاه اتوبوس نشست تا ساعت هفت و چهل و سه دقیقه بشه و اتوبوس بعدی بیاد. بدنش اونجا بود ولی... وقتی به خودش اومد نگاهی به ساعت روی مچش کرد و یه آه کوچولو کشید؛ باید نیم ساعت دیگه بشینم؛ حتی اتوبوس رو هم ندیده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21  توسط مداد آبی  | 

خیلی بد بود، خیلی بد

پ.ن.
شرح ماوقع
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

- باورم نمی‌شه!
-- چرا؟ مگه قرار نبود همین طور بشه؟ مگه نمی‌خواستی اینطور بشه؟ تمام تلاشت مگه این نبود؟؟؟
- نه
- نه
- نه
- تو رو خدا،‌ این یعنی چی آخه...
- من فقط یه دوست می‌خوام، خسته شدم از این همه کج فهمی. چرا نمی‌فهمید
- what's wrong with me?!
-- مسخره بازی در نیار، حظ کردی نه؟ یه بار دیگه، یکی دیگه، لذت بخشه نه؟
- نیست،‌ به خدا نیست
-- هست، می‌دونی که هست
- فقط یه حس خوب داره، کوتاه، حس دوست‌داشته شدن و بعد همه حس‌ها بد‌ هستند، افتضاح‌اند، ... افتضاح
-- فکر می‌کنی همین حس کوتاه کافی نیست؟
-- یا شاید، شاید کمبود محبت داری! آره؟
- چرند نگو...
-- آخی، بچه‌ام دل نازکه، دلش محبت می‌خواد
- گم شو...
-- یه نگاه به نوشته قبلی من بنداز، نظرت چیه؟
- قرار نبود اون عاشق بشه؛ قرار نبود...
-- همیشه اونطور که تو می‌خوای پیش نمی‌ره؛ هر چند مطمئن نیستم که قرار نبود...
- خاک بر سرم...

پ.ن.
- ندارد!
-- دارد، بسیار هم دارد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

- تنها دلیلی که مجبورم کرد این همه راه رو بلند شم بیام اینجا اون بود،‌ حس نزدبک بودنش...
- "باورم نمی‌شه این همه راه رو کوبیدی اومدی که فقط حس کنی یه کمی بهش نزدیک‌تری"
   باورم نمی‌شه...

پ.ن.
ندارد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

چیره دست بود، صدایش سازش گاهی مرا به یاد زخمه‌های تار علیزاده می‌انداخت در "همنوا با بم" و گاه به یاد لطفی در "ابوعطا".  در آن ساری آبی تیره تنها چیزی که توجهت را جلب می‌کرد آرامش و مهربانی‌ای بود که از چشمانش می‌بارید.

پ.ن.
- در کنارم اما "آرام" نبود، نمی‌دانم چرا
- وینا: سازی هندی اندکی شبیه به عود و تار
- دوست عزیزی در پیغامی پر از محبت یادآوری کرده که امروز روز تولد یک‌سالگی وبلاگ من است. ممنون از توجه ویژه‌ات. تولد وبلاگم مبارک!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

ماه زیر چشمی به رنگین کمان زیبایی که ذره‌های رقصان آب زیر نور‌های مصنوعی درست کرده بودند نگاه‌ می‌کرد و با خنده چیزی با آبشار پچ پچ می‌کرد؛ صدای آبشار اما آرام و پیوسته می‌آمد که بروید و برقصید ای قطره‌های کوچک زیبای من، رها رها رها ... چه روز و چه شب. حتی اگر ماه بر شما بخندد...

پ.ن:
عکس مربوطه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

عزیز من نگو، بعد از یه مهمونی طولانی که همه سعی کردن به همدیگه خوش بگذره و نگاه‌های راضی‌شون در آخر شب نشون می‌ده که کم و بیش همه خوش‌حال‌اند و سرحال؛ موقع خدافظی نگو که "آره!؟ خوب بود ؟ به ما که تعارف نکردی..."شاید اون یه نفر اصلا فکر نمی‌کرده که لازمه به شما تعارف کنه که از غذایی که آورده بخورین، آخه دیگه غذای اون نبوده، روی میز، برای همه، و اصلا به هیچ کس دیگه‌ای هم نگفت که بخورن. همه خودشون خوردن... یا اینکه باز فکر نمی‌کرد اینقدر مهم باشه برات که جلوی یکی دیگه ازت دعوت کنه که بخوری تا "خاص" بشی...
 خلاصه عزیز من، نگو... شاید با این‌کار کل شبش رو خراب کنی...

پ.ن.
نکن عزیز من،‌ نکن... اینقدر زود قضاوت نکن؛ دیدی منظورش یه چیز دیگه بود!
حالا هی بگو من اله،‌ من بلِه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

یکی از قشنگترین روزهای پاییزم رو گذروندم. آفتابی که دیگه گرماش توان سوزاندن نداره و درختانی که برگ‌هاشون رقصان رنگ آتش رو به خاک هدیه می‌کنند. صدای گاه‌گاه مرغابی‌های مهاجر که از بالای سر دسته دسته عزم جنوب دارند، سکوت رویایی دریاچه از پشت نی‌های بلند، لبخند‌ زببای مرد دوچرخه‌سوار در میان خش خش برگ‌های روی جاده، و نسیم خنکی که هر از چندی با عطر دل‌انگیزی از طرّه موهاش نفسی تازه در وجودت می‌دمه‌، همه و همه آرامش یک روز پاییزی رو به نهایت ‌می‌رسونن.



پ.ن.
- برگ درختان سبز در نظر هوشیار ...
- فکر کنم معلومه که عکس‌ها رو خودم انداختم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

گاهی آدم‌ها با یک جمله کسی را به زندگی باز می‌گردانند، بی‌آنکه بخواهند یا حتی بدانند
و گاهی همین آدم‌ها زندگی کسی را با یک جمله ویران می‌کنند با آنکه می‌دانند و حتی شاید می‌خواهند...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 4  توسط مداد آبی  | 

اون:
    نمی‌دونم چطور بعضی‌ها به این راحتی می‌تونن یکی رو فراموش کنند و عاشق یکی دیگه بشن.
من در حالی‌که چشم‌هام دارن از حدقه در می‌آن:
    ها؟!

پ.ن.
نمی‌دانم چگونه در سپیده‌دم‌ای شورانگیز دختری رعنا بدل به ماه طلایی می‌شود، آنگاه که فراموشی در عاشقی راهی ندارد ...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بعضی وقت‌ها آدم‌هایی وارد زندگیت می‌شن که هر کاری بکنی نمی‌تونی اثری که روی ادامه زندگیت می‌ذارن رو نادیده بگیری. یه دوست، یه همخونه، یه استاد و یا دانشجو می‌تونه تاثیری روی زندگیت بذاره که مسیرت رو کلی عوض کنه. این تاثیرگذاری رو بعضی‌هاشون اونقدر آرام و با طمئنینه انجام می‌دن که خودت هم متوجه نمی‌شی کی و چطور رفتارت تغییر کرده.
هیچ وقت عجله و اصراری برای تاثیرگذاری روی آدم‌ها نداشته‌ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بازی کردن با آدم‌ها، بازی کردن با خودت، بازی کردن با آرزوهات یا بازی کردن با اعتقاداتت
کدوم راحت‌تره؟ کدوم رو بهتر می‌تونی انجام بدی و از نتیجه‌اش نترسی، روی کدوم می‌تونی راحت‌تر قمار کنی و اگر هم باختی فقط "هوس قمار دیگر" برات بمونه؟
...
این رو می‌دونم که قمار زندگی اونقدرها هم ارزش نداره که به خاطرش دلی رو،‌ چه دل خودت و چه دل دیگری رو، اونقدر آزرده کنی که حتی هوس قمار دیگه‌ای به سرش نزنه. بنشینه گوشه‌ای و زانوی غم در بغل گرفته،  فکر کنه و فکر کنه و فکر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

رفتن به کتابفروشی Chapters و نشستن و خوندن کتاب‌های دوست‌داشتنی در اون فضای آرام در کنار دوستی که وقتی نگاهش می‌کنم بدون اراده غرق تماشای اون به دیده تحسین می‌شم، اونقدر لذت‌بخش هست که به خاطرش کلی از کارهام رو عقب بندازم و یا کلاً لغو کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

دیشب خواب احمد شاملو و ابراهیم گلستان رو دیدم. هر دوشون اومده بودن خونه من! باهم دیگه کلی گفتیم و شنیدیم. حرف‌های خوبی می‌زدیم، جزئیاتش یادم نمی‌آد. فقط همین قدر یادمه که لحظه‌های لذت بخشی بود.
عوضش خواب چند شب پیش که شجریان اومده بود خونه‌ام رو کامل یادمه. یه گوشه دنج می‌خواست که بشینه چندتا آهنگ رو تکمیل کنه. نمی‌دونم چرا خونه من اومده بود ولی تمام تلاشم رو کردم که گوشه دنجی که می‌خواد رو به هم نزنم. وقتی می‌نشست و زیر لب زمزمه می‌کرد، من ساکتِ ساکت می‌نشستم یه گوشه و فقط نگاهش می‌کردم. تمام حواسم بهش بود که نکنه چیزی لازم داشته باشه، ‌یا چیزی کم و کسر باشه که آرامشش رو به هم بریزه. چند روز خونه من بود. خونه‌ام پنت‌هوس یه برج بلند بود که منظره‌‌اش به سمت یه دشت سرسبز خیلی قشنگ بود،‌ با چندتا کوه بلند در دوردست و ابرهایی که رنگ آسمون رو رنگ خاکستری ارغوانی در آورده بودند. در خلوتی می‌نشست و تمرین می‌کرد، می‌خوند،‌ زمزمه می‌کرد، غرق کار می‌شد و من غرق تماشا...
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است...
وای که چقدر خوش گذشت اون چند روزی که خونه من مهمون بود.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13  توسط مداد آبی  | 

روشن‌ِ روشنه...
با هر کسی به بهترین صورتی که می‌تونی رفتار کن...

پ.ن.
 مثل پتک بود پسر ... ،‌ رفتار خودم یادم رفته بود!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

و خداوند زنان را حسود آفرید، مگر خلافش ثابت شود!

پ.ن.
حتی برای چند عکس یا یک سلام ساده!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

فردا عید فطر است.
امسال خیلی زود گذشت، زودتر از هر سال. نرفته دلم برایش تنگ شده، و البته خوشحالم که برنامه زندگی‌ام به حالت عادی برمی‌گردد. فردا نهار می‌خورم!


دیروز از اینکه با همه‌شان روراست حرف زدم و نظرم رو صاف و پوست کنده گذاشتم در جلوی چشمانشان، خوشحال بودم. امروز اما از اینکه چرا این‌کار را کردم اندکی پشیمان بودم. رفتار من عوض می‌شود!
برمی‌گردیم سر جای اول؛ با هر کسی مثل خودش رفتار کن!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

خدایا خودت شاهدی، خودت می‌دونی، بهتر از هر کسی، می‌دونی که چرا اینطور رفتار می‌کنم...
دل خوشیم به همینه؛ که حداقل تو می‌دونی، که شاید اگر نبودی و یا فکر می‌کردم که تو هم نمی‌دونی چطور باید فکر کنی در مورد آدم‌ها یا اینکه فرقی نداشت که با آدم‌ها چطور رفتار ‌کنی، دوستشون داشته باشی بدون اینکه قرار باشه منفعتی برات داشته باشند یا واسطه‌ای باشند برای چیزهای دیگه، که باهاشون به جایی برسی، ...
شاید می‌تونستم اینجوری باشم، آدم‌ها رو وسیله‌ای ببینم که به من سواری می‌دن، هر کدومشون یه بخشی از مسیر رو، و وقتی که اون بخش تموم شد بهشون بگم دیگه لازمت ندارم، خدافظ...
آدم‌ها برام مهم‌اند، تک تک شون. قراره مسیر رو باهم بریم، باهم، یا هردومون سواره‌، یا هر دو پیاده. و اگر قراره روزی از هم جدا شیم به خاطر این باشه که مسیرمون یکی نیست، که هر دومون بدونیم نمی‌تونیم مسیر مشترک رو ادامه بدیم. که بهترین تصمیم هر دومون باشه.
دلم می‌گیره وقتی می‌بینم دورو بری‌هام اینجوری به هم نگاه می‌کنن. همیشه فکر می‌کردم دروغ نگفتن کافیه، اما الان می‌بینم ناقص گفتن حقیقت اگر از دروغ بدتر نباشه بهتر نیست. با گفتن بخشی از حقایق و پنهان کردن بقیه اون، قضاوت دیگران تحت تاثیر قرار می‌گیره. دلم می‌گیره وقتی می‌بینم دوستم فقط با دونستن بخشی از حقیقت داره این کارها رو برای دور و بری‌ها انجام می‌ده.
نکن عزیز من، نکن...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

بعضی‌ها برای اینکه یه دوست دختر/پسر داشته باشند چه کارها که نمی‌کنند!
بعضی‌ها برای اینکه به کسی کمک کنند حاضر به انجام چه کارهایی که نیستند!
بعضی‌ها برای اینکه به بقیه احترام می‌ذارن، حاضر نیستن هیچ کدوم از کارهای بالا رو انجام بدند.

پ.ن.
سیمپوزیوم. کارمن. فریده.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

بعضی‌وقت‌ها آدم‌ها چنان در مشکلات خودشون می‌دمند که مثل بادکنک بزرگ و بزرگ می‌شه و به جایی می‌رسه که همه دور و برشون رو می‌گیره، دیگه هیچی نمی‌بینند جز این مشکل باد شدهِ بزرگ. و بعد فکر می‌کنن که دیگه هیچ کاری نمی‌شه کرد، دنیا دیگه به آخر رسیده. غافل از اینکه فقط با بادکنکی روبرو هستند که با نوک سوزنی خواهد ترکید. می‌ترسند از ابنکه این سوزن رو بزنند. یه نفر باید این کار رو بکنه براشون.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

خانوم جان،‌ حالا اگه از یکی خوشتون نمی‌آد اینقدر پشت سرش پیش همه بد و بیراه نگین و طرف رو ضایع نکنید. شما که خبر ندارید؛ ممکنه تا چند ماه دیگه با همون آقا ازدواج کنید، دو روز دیگه آبروی خودتون می‌ره.
از ما گفتن...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

من بی‌ می ناب زیستن نتوانم        بی باده کشید زیستن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید     یک جام دگر بگیر و من نتوانم

امشب شب عزیزی است، غنیمت شِمُر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

دیدید بعضی‌ها توی یه گوشه ذهن آدم یه جوری جا خوش کردن که هر کاری می‌کنی نمی‌تونی بیرونشون کنی؟ از در می‌اندازی بیرون؛ از پنجره میآن، از پنجره می‌اندازی از دود کش می‌آن. خلاصه هر بار یه سوراخی پیدا می‌شه که از اون دوان دوان بیان برن سر جاشون و با یه پوزخند بشینن و هِرهِر تو دلشون به ریشت بخندن! یکی‌شون رو من دارم، ولی می‌خوام اینبار همچین شوتش کنم که کلا از مدار زمین خارج بشه، بلکَم دیگه نیامد!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است؟
نیست. برای من نبود. دلم گرفت از دست دوستان دور یا نزدیک!

پ.ن.
پیاده، تاکسی، تلفن، راه همیشگیِ قبل‌ترها. 80
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  |