تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.


پ.ن.
دقیقاً یک هفته گذشته.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

وقتی نگاهم می‌کند چشمان سیاهش چنان برقی دارند که هوش از سرم می‌برد. سیلاب مهربانی و دوست‌داشتن است که سرازیر می‌شود از چشمه چشمانش به اعماق وجودم و مرا می‌برد با خود به اوج آسمان‌ها.
وقتی اولین شاخه رز سرخ تقدیم شد چنان آتشی در نگاهش بود که مرا سوزاند و ذوب کرد و برد. برد به انتهای دوست داشتن. به خیال، به رویا،‌ به بوی بهشت...

پ.ن.
آقا جان هر کاری که بکنی یکی پیدا می‌شه که مزاحم باشه. حتی اگر نصف شبی سرد در کافه دور افتاده‌ای در فاصله چند کیلومتری از دانشگاه در گوشه‌ای نشسته باشی و گرم صحبت، یکی از آسمان تالاپی می‌افته اونجا!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم         بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

بعضی شب‌ها را باید زیست و زیست و زیست و تا آخر عمر به آن نگریست...

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم           ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

پ.ن.
ویلیامز دوستت دارم!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

لبخندی هستی
که بر لبی نشسته‌ای
بوسه‌ای در انتظار سلامی
یا چون شوقی که بر اشکی نشسته
روی گونه‌ی زرد
سوی لبی سرخ دوان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

گزارشگر: بزرگ‌ترین نگرانی شما الان چیه؟
پیرمرد (جوان سرباز در جنگ جهانی دوم): اینکه فراموش بشه؛ و اگر فراموش بشه ممکنه که باز تکرار بشه ...



پ.ن.
هر سال ساعت یازده روز یازدهم ماه یازدهم سال مراسم بزرگ‌داشت کشته‌شدگان کانادا در جنگ‌ها است  و مردم به نشانه بزرگ‌داشت این گل‌های شقایق رو بر سینه می‌زنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

از ساعت صفر عاشقی تا سه صبح شمعی در گوشه اتاق روشن بود که نور ملایم و بوی خاطره‌انگیزش فضای اتاق رو پر کرده بود. بویی که تو رو پرتاب می‌کرد به سال‌های کودکی، به سال‌های تافی میوه‌ای مینو. و نورش که تو رو می‌برد به خیال؛ به پیش دوست. گاهی زمزمه‌هایی آرام و حتی قطره‌ای اشک. صدایی گرم و مهربان. نجوای دوستت دارم با  شعله شمع می‌رقصید و می‌رقصید و روشن می‌کرد دل رو در تاریکی شب ...

پ.ن.
- نمی‌دونم چرا هر کاری می‌کنم نمی‌تونم حس این روزهام رو بنویسم. کلمات مناسب برای بیان احساسم پیدا نمی‌کنم. از طرف دیگه اصرار دارم که بنویسم و نمی‌خوام این روزها رو بدون نوشته بگذارم.
- امیدوارم که در جهت درست در حال قدم برداشتن باشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

شبان خوابم نمی‌گیرد

نه روز آرام و آسایش

ز چشم مست میگونش

که پنداری به خوابستی*


* سعدی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

چند روز پیش بود که وقتی مشغول سرک کشیدن به تاملات نابهنگام دوستی بودم دیدم که اسم من رو در انتهای مطلبی آورده و از من دعوت کرده که در تبلیغ انتخاب بهترین وبلاگ توسط دویچه‌وله شرکت کنم. من چند روز قبل از اون رفته بودم و بر اساس علاقه شدیدم به آقای اوف و علاقه زیادم به خانم الیزه و توکای مقدس به ایشان در بخش‌های مربوطه در مسابقه‌های بهترین ویلاگ فارسی و جهان رای داده بودم. اما بعد که دیدم امیرخان من رو دعوت کرده‌اند که وبلاگ "دیر تش باد" رو تبلیغ کنم، بسی خجل شدم و اونقدر این خجلت طول کشید که تا الان روم نشد در این مورد چیزی بنویسم. حالا محض کم کردن قرمزی لپ‌های بنده هم که شده اگر تا حالا در این مسابقه رای نداده‌اید، بزرگواری کنید و انگشت رنجه فرموده تشریف برده و شرکت کنید و وقتی رای می‌دهید گوشه چشمی هم به عرایض بنده داشته باشید.

پ.ن.
مسابقه تا 25 نوامبر ادامه دارد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

یک سال و یک ماه و بیست و دو روز پیش بود که برای اولین بار دیدمش. استادم من رو سپرد دستش که کمکم کنه بفهمم چه کاری باید انجام بدم تا اینجا جا بیافتم. از ثبت‌نام دانشگاه تا گرفتن کلید اتاقم. و واقعا کمکم کرد. نه فقط اون روزهای اول که تا همین امروز هر کمکی می‌خواستم همیشه وقت می‌ذاشت و تا اونجا که می‌تونست تلاشش رو می‌کرد. امروز وقتی خداحافظی می‌کرد هر کاری کرد نتونست جلوی بغضش رو بگیره؛ اشک از چشماش جاری شد و نم اشک رو روی چشم‌های من هم جاری کرد. می‌گفت حالا که دارم می‌رم اینجا قشنگ‌تر شده، با حرص و ولع به همه چیز نگاه می‌کرد و انگار می‌خواست که همه چیز رو برای آخرین بار سیرِ سیر ببینه. ترک کردن اینجا بعد از چهار سال براش سخت بود، سخت‌تر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم.

پ.ن.
- دوست مکزیکی ما رفت کالیفرنیا
- این پسر واقعاً قلبی از طلا داره
- من وقتی از ایران می‌اومدم هم گریه‌ام نگرفت!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

هشت سال و یک ماه و بیست روز پیش بود که برای اولین بار دیدمش و برای اولین بار با هم حرف زدیم. کمکش کردم که ساک و چمدان‌هاش رو جابجا کنه و وقتی رفته بود جایی برای انجام کاری، با پدرش هم صحبت شدم. وقتی پدرش خداحافظی می‌کرد تا برگرده شهرشون، همون طور که با دست‌های آفتاب سوخته بزرگ و پر چین و چروک و پینه‌بسته از کار دستم رو فشار می‌داد توی چشمای من نگاه کرد و  گفت: "اول به خدا می‌سپرمش بعد هم به شما".
و همین شد عهدی بین من و او. اونقدر برای من مهم بود صداقت پدر که چند دقیقه بعد وقتی که با پسر از جلوی ساختمان حراست دانشگاه رد می‌شدیم و حرف‌هایی زد که اگر چند ساعت قبل‌تر می‌زد حتما همون‌جا خداحافظی می‌کردم، همه رو نشنیده بگیرم و بگم،‌ خوب می‌ترسه. آدم‌ها با هم فرق دارن، حالا ببینیم چی می‌شه. بعدا درست می‌شه...
ولی هیچ وقت نشد و همیشه همون بود که همون لحظه فکر کردم.

امشب وقتی غیر مستقیم توی حرف‌هام دنبال ضمانت می‌گشت برای رابطه یاد همون لحظه افتادم...
حس خوبی نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

امروز آرام بود و شادی چشمانش و لبخند آرامش مرا آرامتر می‌کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 


عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده         سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

اگه ندونی که چی می‌خوای حتماً می‌بازی.

پ.ن.
دوست غیرهمزبان هم نعمتی است، مخصوصاً وقتی که قحطی دوست همزبان آمده باشد...
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

مطلب امشب منتشر نشد. نوشته شد اما ...

پ.ن.
توی هیچ رابطه‌ای دایه مهربان‌تر از مادر نشو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

داشتم به خودم فکر می‌کردم به "مداد آبی" چند وقت اخیر، به تفاوت‌هام با قبل‌ترها، به برخوردها و رفتارهام. اینکه چرا بعضی‌هاشون نمی‌سازن با اینجا، با محیط اینجا و با آدم‌های اینجا.

رسیدم به اینکه اصلا این نوع برخودم با "آدم"ها رو از کجا یاد گرفته‌ام‌. اینکه با حوصله باشم در آشنایی با دیگران و صبر کنم و بذارم آرام آرام رابطه‌ام با آدم‌های دیگه شکل بگیره. عجله نداشته باشم و نترسم  از احتمال از دست دادن به زعم دیگران "فرصت"ها. کمتر شده عجله کرده باشم برای جلو انداختن رابطه‌ام با آدم‌های دیگه؛ چه با استادهام، چه با دانشجوهام، چه با همکارام، چه با دوستام، چه با مردها و چه با زن ها، چه با کسایی که دوستشون داشتم با کسایی که دوستم داشتن. همیشه خواهش کرده‌ام از آدم‌های دور و برم که زود "قضاوت" نکنن و زود "تصمیم" نگیرن.

 توی همین فکرها بودم که یاد یه روباه افتادم. دوست داشتنی‌ترین روباهی که توی زندگیم دیده‌ام. روباه داستان شازده کوچولو.*
 روباهی که سال‌ها پیش برای اولین بار من رو با "اهلی کردن" آشنا کرد. گفت چیزی هستش که "پاک فراموش شده". و من دیدم که بله؛ این دقیقاً همون چیزی هستش که می‌بینم پاک فراموش شده و من چقدر دوست دارم که همیشه توی ذهن من باشه، چقدر دوست دارم که همیشه باهام باشه و اصلا باید باشه... و بود بعد از اون.
 دوست دارم که بذارن "ایجاد علاقه" کنم و بذارم "ایجاد علاقه" کنن. که بذارم "اهلی" کنن من رو و "اهلی" کنم اونا رو. تا توی همه عالم "موجودی یگانه" بشیم برای هم. این از قشنگ‌ترین زیبایی‌های زندگی ما آدم‌هاست.
 یادم اومد که از کجا یاد گرفتم...
 و یه بار دیگه فهمیدم که چرا نمی‌سازن با اینجا و این محیط و این آدم ها؛ که اینجا مردم خیلی عجله دارن و پاک فراموش کردند...

پ.ن.
*- ممنون از کار زیبای مرتضی درباره شازده کوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بر خلاف دفعات قبل این بار مهمانی خانه استاد عزیز خوش گذشت. گویا نقش بنده هم به عنوان مجلس گرم کن به درستی انجام شد و خدا رو شکر تقریبا همه مهمان‌ها لحظات خوشی رو سپری کردند. توی عمرم از سقف آویزان نشده بودم که به سلامتی اونجا شدم! البته بعد از استاد محترم! ماشالله با چهل و هشت سال سن مثل مارمولک از دیوار بالا می‌رفت و البته ما نیز کم نیاوردیم و از سقف آویزان شده طی مسیر کردیم! چشمان دوستان ایتالیایی و برزیلی و مصری و مکزیکی و چینی و البته دیگر ایرانیان حاضر در مهمانی فاصله کمی تا جدا شدن از حدقه داشتند!
قرار شد استاد محترم به جز نقش هدایت پروژه دکتری، به بنده رقص سالسا هم یاد بدهند! انگار خیلی خوش گذشته بود و به قول دوستان طرف بدجوری جوگیرشده بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

"وای وای وای؛ پارمیدای من کووش؟"
بوسه با طعم کاپوچینو!

جل الخالق! آدم چه چیزایی می‌شنوه!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

Do you believe in Hurt her to save her
...
I guess I do
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بر خلاف انچه غالیان می‌گفته‌اند، ائمّه اطهار تنها دانشمندانی برجسته و پرهیزگار و عالم به شریعت بوده و بر غیب آگاه نبودند که این از مختصّات پروردگار است. هر کس معتقد باشد کسی جز او بر غیب آگاهی دارد مشرک است. هر کس بگوید که خداوند تصمیم خود را به‌خاطر تغییر شرایط عوض می‌کند، کافر است [1].

[1]- "نقض کتاب الاشهاد"، عبدالرحمن بن قِبه، قرن سوم هجری.

- "مکتب در فرآیند تکامل"، سید حسین مدرسی طباطبایی، صص 227-228، انتشارات کویر 1386.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  |