تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.

از آخرین باری که با کسی عمداً حرف نمی‌زدم تا امروز هفت سال می‌گذره؛ ولی دیگه واقعاً خسته شده‌ام. حوصله این بچه‌بازی‌ها رو ندارم. بد نیست آدم یه کمی "بزرگ"بشه. همه چیز که تقصیر بقیه نیست، جرات اینکه آدم بگه من اشتباه کردم رو آدم‌هایی که یه کمی "بزرگ" شده‌اند دارند. کاسه صبر من هم اندازه‌ای داره.

پ.ن.

طفلک "دوستم" که با این همه دل‌نگرانی‌های خودش حالا به این موضوع هم فکر می‌کنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

رنگ و رویی تازه دادیم به خانه

هر چند که دلگیر شدیم از هم‌خانه داری هم‌خانه!


پ.ن.

خانه آنجاست که آرامی در آن، من خانه خودمان را می‌خواهم؛ همان خانه کوچک ساده پر از شادی‌ها و غم‌ها و اخم‌ها و لبخند‌های خودمان. آغوش گرم مادر؛ سر من بر روی زانوی مهربان پدر و دست محبتش بر سرم. دل تنگ خانه شدم. نه، اینجا را نمی‌توانم بگویم خانه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

بعضی شب‌ها بخت با تو یار نیست؛ هر کاری بکنی برنده نیستی، هر چقدر که می‌خوای بُر بزن،‌اصلا ورق‌ها رو کلا عوض کن، نمیشه. این جور موقع‌ها کاری که می‌تونی بکنی اینه که تماشا کنی و بخندی به این همه بدشانسی!

پ.ن.

دلم سوخت برای خودم!



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

پیش از اینکه کاری را درست انجام دهید مطمئن شوید که کارِ درست را انجام می‌دهید


پ.ن.

برمی‌گردیم به زندگی

آرام و بی‌صدا

در اندیشه فردا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  |