|
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
|
کنج اتاقم روی مبل نشستم و یه سیب زرد و یه موز و چند تا انگور و شلیل و هلو توی سبد میوه بغل دستم، روی دسته مبل تکیه داده به دیوار، دارن بهم چشمک میزنن. به پشت صفحه لپتاپم نگاه میکنم. روبرو، اون طرف اتاق، گوشه چپ میزم؛ یه چراغ مطالعه است که گردتش رو کج کرده و زل زده به من؛ خاموشه، ولی معلومه که همه حواسش به منه؛ با دقت داره منو نگاه میکنه. یعنی فکر میکنم که منو داره نگاه میکنه. شاید هم داره به اون چند تا کتابی که جلوش هست نگاه میکنه. از روزی که چراغ اومده این گوشه میز کتابها هم اینجا بودن. مطمئن نیستم که به من نگاه میکنه، شاید داره به اونا نگاه میکنه؛ یا شاید اصلا دلش میخواد اونا رو بخونه.
یه کمی اونورتر یه آقایی روی جلد ست هنوز باز نشده وسایل اصلاح هست که یه چشمی همچین با دقت داره منو نگاه میکنه که تا چند ثانیه بهش نگاه میکنم از خجالت سرم رو میاندازم پایین. چشمش یه جور خاصی مبخکوب میکنه نگاه رو. یه چیزی پشت نگاهش هست. راستش خیلی مطمئن نیستم که به من نگاه میکنه یا به اون چند تا بطری آب خالی که جلوش چیدم، فکر کنم دو سه ماهی هست که اونجا هستند و از همون وقت هم اون آقا داره اینطوری منو نگاه میکنه، یعنی من فکر میکنم که منو نگاه میکنه؛ یا شاید هم تشنه است و تمام حواسش به اون بطریهای آب.
گوشه راست میز یه آقا موشه قرمز وایساده، واسه خودش خوشه. یه اور بنفش روی پیرهن مشکی پوشیده که یه هدبند بنفش هم باهاش ست کرده. یه عینک قلبی به چشماش زده و میکروفن به دست منتظره که یکی بهش دست بزنه تا شروع کنه به گردوندن سر و گردنش خوندن آهنگ Kiss Kiss. این یکی تازه اومده روی میز، خیلی باهاش آشنا نیستم، شاید واسه همینه که خوشه و سرش به کار خودشه. از پشت عینکش چشماش معلوم نیست؛ راستش نمیدونم واسه خودش خوشه یا داره از پشت اون عینک به من نگاه میکنه. شاید دلش میخواد که عینک رو بزنه کنار؛ شاید هم نه، همینجوری راحتتره.
پ.ن.
(شاید بیربط) :الان که دارم این متن رو مینوسم توی کانادا روز خانواده است.