تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.

چند شب پیش رفته بودیم کنسرت دریا دادور. از بعضی از کارهاش خیلی خوشم اومد و یکی دوتاش اصلا چنگی به دل نمی‌زد. مخصوصا آهنگ‌هایی که وسطش از فارسی به فرانسوی یا انگلیسی می‌پرید؛ مثل آهنگ سلطان قلب‌ها. 

شوخی های بامزه‌ای وسط کنسرت داشت که توی کنسرت‌های ایرانی‌ها خیلی رایج نیست.

لباس اولش بامزه‌ بود؛ هر چند که کفش‌هاش ست نبودن با لباس. ولی لباس دوم خوب نبود؛ به فیزیک بدنی ایشون نمی‌خورد؛ یه کمی تپل نشون می‌داد و البته با همون کفش‌های قبلی پوشیده بود!

از حرکت اول کنسرتش که اومد از کنار من شروع به خوندن کرد خوشم اومد! (معلوم شد دم در بودم؟)

نقش گیتار برقی در این کنسرت واقعا قابل تقدیر بود: حفظ توازن استاتیک صحنه!

اونجا که آهنگ ساری گلین رو زد و یه چیز دیگه خوند خیلی خورد تو ذوقم!

فکرش رو بکن بری از خواننده محبوبت امضا بگیری، بپرسه برای کیه، بگی برای خودم! اونم روی قاب سی‌دی بنویسه "برای تو"!

فکرش رو بکن بری روی صندلی‌هایی که برای تو هستش پیدا کنی، ببینی که جای دوتاشون به جای صندلی راه‌پله هستش! و البته تا مسئول مربوطه رو صدا کنی همه رو ببره توی تنها ردیفی که توی سالن خالی هست (و بهتر از جای اصلی خودته) بنشونه.


پ.ن.

خانم خوبیه، دوستش دارم و از صداش هم خوشم میاد. ولی کلا به نظرم اونجا‌ها که اکستری (اپرایی) می‌خونه بهتره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

نگاهم که می‌کند نگران است؛

منتظر است بشنود آنچه را که از شنیدن آن می‌ترسد

و من شک دارم در گفتن آنچه از گفتن آن می‌ترسم

نگاهش که می‌کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

دوست!

آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست...

باورم نمی‌شود که این حرف‌ها را گفته باشد...

ترس از اینکه بین من و او، مبادا من را ترجیح بدهد...

دور کردن من از او به هر قیمتی، هر چند که می‌دانستم نمی‌توان به "بچه"‌ عقل‌ها اعتماد کرد...


پ.ن.

برند!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

دخترک خیال می‌کرد زمان منتظر او ایستاده و عزیزترین کسانش همچنان در همان سن و سالی‌اند که او آنها را ترک کرده بود. کلمه "شصت سالگی" مثل پتکی بود که بر سرش آمد و گریه امانش نداد. "یعنی حداکثر 25 سال دیگه زنده هستند" و اینبار بغض در گلوی من سنگینی می‌کرد...

نه سال می‌گذرد از آن روزهای سخت و سرد و طاقت فرسا؛ نه سالی که هرچند نبوده‌ام اما با تمام وجود حس کرده‌ام عزیزترین کسانم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

اولین گریه شبانه‌ام به یاد او بود و همچنان با یاد اوست که گاهی نیمه‌شبی اشکی از چشمانم روان می‌شود. امشب اما دیدن فیلم کوتاهی مرا چنان با خود برد که هرچه کردم نتوانستم های‌های گریه‌ام را در سینه پنهان کنم و در سینه‌ام حتی برای نفس‌های بریده بریده‌ام هم جایی نبود...


پ.ن.

یادم افتاد که دیشب باز Green Mile رو دیدم. اون صحنه که فیلم قدیمی رقص رو توی خانه‌سالمندان می‌ذارن و پاول می‌زنه زیر گریه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

اگر این پرده بر افتد من و تو نیز نمانیم

اگر چند بمانیم و بگوییم "همانیم"


- شفیعی کدکنی


پ.ن.

همانیم؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

درست همان لحظه بود که مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون ‌آمدم و آن فکر بزرگ و تکان‌دهنده را ناگهان کشف‌کردم؛ این که هر زن انگار شاخه‌ای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیون‌ها خانه افتاده بود. این که خوشبختی یا داشتن همه‌ی آن شاخه‌های سبز است یا هیچ‌کدام.

* چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ- مصطفی مستور
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23  توسط مداد آبی  |