تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
استادم بعد از امتحان جامع و پیشنهاد رساله یه جور دیگه نیگام می کنه! تازه فهمیده با کی طرفه. یا شاید هم توی دل خودش می گه عجب خری گیر آوردم؛ نزده خودش میرقصه!

پ.ن.
خدایی یعنی جا نداره از این همه پول پروژه دو قرون به من بیشتر بده که انجامش می دم؟ کوفتت بشه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

آخ چه حالی می ده بعد از دو سال و اندی یه باره هوس ذرت مکزیکی دم پاساژ ایرانیان (یا شاید هم پارک جمشیدیه) رو بکنی و از شانست توی خونه کنسرو ذرت هم باشه. گرمش که کردی، یه کمی قارچ تفت داده و مایونز و آویشن و فلفل سیاه رو که قاطی کنی باهاش، دیگه وقت زدن آبلیمو و کره است. بعدش هم اوووووم ... حالش رو ببر؛ اونم اینجا، تو بلاد کفر!


پ.ن.

موسیقی هم دوتار خراسانی باشه، وای! چه شود!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23  توسط مداد آبی  | 

کارمون شده شام خوردن با هم. هر شب و هر شب. امشب قیمه من، دیشب قورمه اون. شب قبلش کباب تابه ای و شله زرد من، شب قبلش ترش زرشک پلوی اون. چند شب قبل ترش هم تخم مرغ! و سوپ و سوپ و سوپ. حکایتی شده این زندگی ما.

پ.ن.

بالاخره این هم خونه ای ما آشپزی یاد گرفت!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 21  توسط مداد آبی  | 

پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است؟ 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

نمی دانم چرا ادامه می دم. راهی نیست. هر چه هست خط سیر نگاه است و بس.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

باید فکرش رو اون سه روز تعطیلی که عادت کردی تازه چهار صبح بخوابی و چهار عصر بیدار بشی می کردی که بالاخره شبی هم هست که فرداش باید هشت صبح بری دانشگاه. آره جونم. جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟ ...


پ.ن.

فقط اسم جایزه اش خوبه! وگرنه پول جایزه شون حتی اینقدر نبود که لپ تاپ تازه بخرم! فعلا با همین امورات می گذرونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

کنار دستم نشوندمش و با هم داربم می نویسم. پاهاش رو دراز کرده و سرش رو چرخونده طرف صفحه لپ تاپم. صداش در نمیاد؛ ولی معلومه که کلی حرف داره برای گفتن. از برقی که روی تارهاش افتاده معلومه. ولی خوب، نصفه شب هم گذشته و این هم خونه ای ها خوابیدن. نمیشه که الان بلند بلند حرف زد. باشه فردا با هم بلند بلند حرف می زنیم. آفرین سه تار خوبم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 20  توسط مداد آبی  | 

انگار نگرانی ها از فاصله ده هزار کیلومتری چند ده هزار برابر می شه. کافیه یه بار که گوشی تلفنت رو جا گذاشته باشی بهت زنگ بزنن و تو چند بار جواب ندی...

دلم هُری ریخت وقتی دیدم که اینهمه از خونه بهم زنگ زدن. اولین چیزی که گفتم: سلام چیه؟ چی شده؟... و چیزی که شنیدم: ... جان تویی؟ هق هق گریه.


پ.ن.

نذارید آقا! نذارید! جان من گوشی رو جا نذارید؛ مخصوصا اگر تازه از سفر برگشته اید!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  |