تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.


What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com
پ.ن.
- نمردیم و انیشتن هم شدیم!
- یادم افتاد که توی سیاست مدارها هم شبیه چرچیل شده بودم قبلن ها.
- حالا این خوبه یا بده؟
- ایده از وبلاگ آنی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11  توسط مداد آبی  | 

دارم فکر می کنم معادل جسمانی این بیماری روحی چی می تونه باشه. آنفلوآنزای افغانی، مرغی یا خوکی!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

یک سال که گذشت، درست در همون لحظه ای که قرار بود یک سالگی رو براش جشن بگیرن، اشک از چشم های هر دو روان بود. یکی نگاه به گذشته داشت و دیگری به آینده. یکی نگاه می کرد به گذشته و از آینده ترسیمی نگران بود؛ دیگری از نگاه به گذشته گذشته بود و آینده پاک شده نگرانش می کرد. طفل نوپا گیج و منگ به اونا نگاه می کرد و چیزی از حرف هاشون نمی فهمید. اون هم شروع کرد به گریه؛ پس من چی؟... تلاقی گذشته و آینده، طفل نوپا، همچنان کنار هم نگه شون می داشت؛ نگران.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

والله ما که مونده ایم توی اخلاق و رفتار اینها. از یه طرف سر صبحی طرف میاد تو چشات نیگاه می کنه ولی سلام نمی ده و مثل بع بعی میره سر میز و کارش؛ لنگ ظهر هم که میشه، یا اصلا هر وقت که دلش بخواد حتی وسط کلاس درس، غذاش رو در میاره و سرش رو می کنه توی ظرف و خرپ خرپ، انگار نه انگار که بابا داری با یکی حرف می زنی یا چه می دونم یکی پنج سانتی تو نشسته، یه تعارفی چیزی... خوب تو هم فکر می کنی که حتما این جوریه دیگه، باید کاری با کار بقیه نداشته باشی و خلاصه بع بعی!. همین می شه که  بعد از یک روز گرسنگی، وقتی که فقط به وصال غذا فکر می کنی، توی یه مهمونی رسمی غذا رو که آوردن سر میز و گذاشتن جلوت، حریصانه شروع می کنی به خوردن بی خیال بقیه. خلاصه بعد از چند ثانیه سرت رو که بالا میاری می بینی هیچ کس به غذاش دست نزده. حتی کارد و چنگال ها تکون هم نخوردن! آرام آرام سرت رو می چرخونی ببینی چه خبره که متوجه می شی ای دل غافل، خانم مسئول میز شما یادش رفته غذای دو نفر از نه نفر رو بیاره و بقیه منتظرن که غذای اونا هم بیاد تا شروع کنن به خوردن. زیر لب چهار تا لیچار بار می کنی و جوری که خیلی تابلو نشی زیر چشمی همه رو دور میز دایره ای اسکن می کنی و آرام آرام کارد و چنگال رو میزاری کنار بشقاب. یه لبخند کانادایی هم تحویل همه شون میدی! نه خانی اومده و نه خانی رفته.


پ.ن.

- نتیجه اخلاقی این پست اینه که خوبه آدم همه جا مودب باشه، حتی اینجا!

- برای بار اول در عمرم توی یه قرعه کشی برنده شدم، 100 دلار ! به جان خودم به دلم افتاده بود برنده می شم، حالا شما بگید نه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

تفریبا سه چهارم پول جایزه ام رو دادم کت و شلوار تیره خریدم که برم جایزه ام رو بگیرم!


پ.ن.

خدا شفام بده!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

چند وقت پیش با بچه ها توی یه جمع دوستانه نشسته بودیم و سر به سر هم میذاشتیم. یکی از دوستان در مورد من گفت: "ببین، به جان خودم دیگه چهره اش هم اون معصومیت قبل رو نداره". شاید شوخی می کرد؛ ولی من بد جوری به خودم لرزیدم. قبول داشتم که تغییر کرده ام، ولی نه دیگه اینقدر. البته اون دوستان تقریبا همونی که دو سال پیش بودند مونده بودند.

پ.ن.

کدوم معصومیت؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

دو تا از ادکلن هام رو خیلی دوست دارم. یکی شون خنک و اون یکی گرمه. ولی هر دو شون یه نقطه مشترک دارند!

ElemetMotion

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.

برای ثبت در تاریخ!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بالاترین و فیسبوک و گوگل ریدر با چند تا سایت دیگه شده راه فرار من از خودم. حوصله خودم رو که ندارم می پرم توی یکی از اینها. زل می زنم تا خودم رو مشغول کنم، تا فکر نکنم. تا خودم رو نبینم. شما که غریبه نیستید اگه هم رو ببینیم دعوامون می شه. از قدیم گفتن دوری و دوستی.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

دو تا چشم سیاه داری ...

تو اون چشمات چیا داری؟

بلا داری، بلا داری.


پ.ن.

برای تو اسب آبی من که همه فکر می کنن گودزیلایی! یا شاید هم خرس.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

یک شاخه گل سرخ.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

نمی دونستم اینقدر به گذشته آدم ها حساسیت دارم. فکر می کردم می تونم از آدم ها بگذرم، از گذشته هاشون و رفتارهاشون. همیشه تلاش می کردم که فراموش کنم نکات منفی دیگران رو و اگر چیزی به خاطر می سپارم از خوبی های دیگران باشه. اما حالا می بینم که یه مدتی هست کارم شده تمرکز روی نقاط منفی آدم ها و گذشته هاشون. حتی بعضی وقت ها می شینم و گوشه های ذهنم رو جستجو می کنم برای یافتن نقطه تاریکی که احتمالا فراموش کرده ام و می خوام که از زیر خروارها خاطرات تلخ و شیرین دیگه بکشمشون بیرون. البته نه همه آدم ها؛ فقط اونایی که دور و برم هستند! البته نه، در مورد یکی هم که از قبل با وجود گذشتن ازش با خودم قرار گذاشته بودم که برای همیشه در ذهنم داشته باشم رفتارش رو، که مبادا فراموش کنم و دوباره همچون وضعی پیش بیاره، تازه گی ها دارم احساس بدی پیدا می کنم. قبل تر ها حس بدی نداشتم و فقط دیگه برام بی اهمیت بود.

شاید همش بهانه است؛ اما هر چی هست می دونم که داره سیاهی اش دلم رو هم تیره می کنه. همیشه نگران این بوده ام که مبادا روزی بیاد که شاهین میزان اخلاقیاتم به سمتی کج شده باشده . حسی که الان دارم اینه که دیگه شاهین وسط ترازو نیست و این خوب نیست.


پ.ن.

گفتم شاهین و یاد ترازوی مغازه بابا افتادم. اون وقت ها شش هفت سالم بود. ولی از همون موقع یادمه شرط میزان بودن ترازو اینه که قبل از گذاشتن چیزی توی کفه ترازو دو تا شاهین رو بروی هم باشن. اگه نباشن دغلی در کار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 4  توسط مداد آبی  | 

قصه ما شده قصه ماهی و آب دریا. تا وقتی توی آبی متوجه اون نیستی؛ ولی به محض اینکه ازش می پری بیرون می بینی نفست بند اومد، با سر برمی گردی توش.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

دیدن کنسرت U2 از YouTube بصورت زنده واقعاَ لذت بخش بود.

خدا پدر این فن آوری های جدید رو بیامرزه، و مخصوصاَ گوگل رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

نمی دونم چرا اون ذوق و شوقی که در دخترها برای عروس شدن هست در پسرها برای داماد شدن نیست؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

مثال چوبی خشک افتاده ای روی تخت؛ غرق فکر. بالا و پایین می روی، در خیال. نگاهت دوخته شده به سقف، به صورت. به گمانی که بالا و پایین می روی اما؛ سنگینی افکارت تو را محکم در بر گرفته، چسبانده به تخت. با چهار میخ. و تو به صلیب کشیده شده ای که مبهوت به بالا می نگری، و فقط می نگری.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2  توسط مداد آبی  |