تبليغاتX
من در اینجا - عزیز
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.

دخترک خیال می‌کرد زمان منتظر او ایستاده و عزیزترین کسانش همچنان در همان سن و سالی‌اند که او آنها را ترک کرده بود. کلمه "شصت سالگی" مثل پتکی بود که بر سرش آمد و گریه امانش نداد. "یعنی حداکثر 25 سال دیگه زنده هستند" و اینبار بغض در گلوی من سنگینی می‌کرد...

نه سال می‌گذرد از آن روزهای سخت و سرد و طاقت فرسا؛ نه سالی که هرچند نبوده‌ام اما با تمام وجود حس کرده‌ام عزیزترین کسانم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22  توسط مداد آبی  |