|
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
|
دخترک خیال میکرد زمان منتظر او ایستاده و عزیزترین کسانش همچنان در همان سن و سالیاند که او آنها را ترک کرده بود. کلمه "شصت سالگی" مثل پتکی بود که بر سرش آمد و گریه امانش نداد. "یعنی حداکثر 25 سال دیگه زنده هستند" و اینبار بغض در گلوی من سنگینی میکرد...
نه سال میگذرد از آن روزهای سخت و سرد و طاقت فرسا؛ نه سالی که هرچند نبودهام اما با تمام وجود حس کردهام عزیزترین کسانم ...